تبليغاتX
هواداران احسان علیخانی

هواداران احسان علیخانی

قبیله هواداران احسان

 

 

اللهم الرزقنا زیارت مولانا الحسین

 

روز عرفه می رسد و هر کسی مکانی را برای خود صحرای عرفاتی می سازد ، یکی در صحرای عرفات، یکی در صحن امام حسین ، یکی در صحن امام ، یکی جمکران و صحن کریمه اهل بیت و............ ..

 

عرفه آمدم تا با تو سخن گویم ؛ تویی که اخرین امید رمضان از دست داده هایی ، تویی که اگر خدا ما را در تو نبخشد دیگر ............ ......... .

 

عرفه، خوشا به حال آنانی که تو فردا برایشان شهادت خواهی داد ، شهادت خواهی داد که اینان آمدند ، با عشق آمدند و در صحرای عرفات دور هم جمع شدند و با ذکر علمدار کربلا دنبال مولایشان گشتند .

 

و خوشا به حال آنانی که سعادت این را دارند که در عرفات مولایشان را ببیند و آن زمان می توانند چشم در چشم مولایشان بدوزند بدون آنکه از اعمال خود شرمنده باشند .

 

عرفه ، با این که گناهکاریم با عشق به امام حسین امدیم ، چرا که به ما گفته اند که اینجا هم همه کاره  امام حسین است.

 

عرفه تو به امام حسین بگو و قسمش بده به شش ماهه و سه ساله اش تا مارا به انها ببخشاید .

 

عرفه؛ به امام زمانمان بگو ؛ بگو شرمنده ایم اگر غریبانه و ناشناس در صحرا ی عرفات پیش می رود .

 

عرفه ، عرفه بگو بگو که شرمنده ایم .


salaam6.gif

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:2 توسط زهرا و سعید| |


دوستان من که وقتی میخوندمش اشک تو چشمام حلقه زد

يك غروب در پشت صحنه «ماه عسل» برنامه افطار شبكه 3 سيما

گامي بلند با بزرگ‌ترين كفش دنيا

برنامه «ماه عسل» امسال 6 ساله شد؛ برنامه‌اي كه تلاش مي‌كند در ماه رمضان موقع افطار كه ذهن و جان روزه‌داران در پرتو نور خداوند روشن و ماورايي شده است، آنها را به فكر همنوعان خود بيندازد، به فكر آنهايي كه نيازمندند يا ما را ببرد به سرزميني كه نيازمندي تا آن ور زندگي خاكي رفته و برگشته و اكنون تلاش مي‌كند به ذهن نيازمند به آگاهي ما پاسخ‌هاي درست بدهد.

در ماه عسل سال‌هاي پيش كساني را ديديم كه به كما رفته‌اند، اما يك معجزه آنها را به زندگي برگردانده و آنها اكنون آمده‌اند تا در مقابل دوربين ماه عسل از آن روزها، از چگونگي برگشت و چگونگي تولدي دوباره بگويند تا ما درس بگيريم.

در ماه عسل سال‌هاي قبل تن‌هاي رنجوري را ديديم كه روح‌هاي بزرگي داشتند و با اين روح بزرگ زندگي خاكي را به تسخير خود درآورده بودند؛ معلولاني كه با روشن نگه داشتن چراغ اميد، دست به كارهايي زده بودند كه براي ما كه بدني سالم داريم، اعجا‌ب‌آور بود. امسال هم برنامه ماه عسل با همين رويكرد به رمضان سال 88 آمده است. يك غروب براي تهيه گزارش از اين برنامه به تلويزيون رفتيم؛ روزي متفاوت. چون در اين روز مردي بلندقامت مهمان اين برنامه بود كه نااميدي، قامتش را خم كرده بود و ماه عسل مي‌خواست قامت چون سرو او را بار ديگر ايستاده كند.

قدم زدن در خيابان‌هاي صداوسيما در لحظات نزديك افطار، حال و هواي ديگري دارد. روز شنبه 7‌شهريور از روزنامه جام‌جم براي تهيه گزارش از پشت صحنه برنامه ماه عسل به صداوسيما رفتم. بعد از طي مسيري كه ترافيك سنگين موقع افطار را پشت سر مي‌گذاشت، بموقع به محل قرار با پيام ابراهيم‌پور، تهيه‌كننده برنامه و ديگر عوامل رسيدم. با نزديك شدن به استوديو 11؛ استوديويي كه ماه عسل در آن ضبط مي‌شود، مسائل مختلفي از ذهنم عبور مي‌كرد. قبل از ورود به استوديو در طبقه همكف ساختمان توليد انگار همه شبكه‌ها با هم ادغام شده بودند. علي درستكار، مجري برنامه «اين شب‌ها» مشغول صحبت با سردار رويانيان بود كه به اتفاق همسرش مهمان برنامه «نان و ريحان» بودند. داريوش فرضيايي (عموپورنگ)‌ هم بعد از تمام شدن برنامه كودك كه راهي منزل بود، با ديدن سردار به اين گروه ملحق شد كه اين جمع با اعلام ساعت پيام ابراهيم‌پور خيلي سريع متفرق شدند و هريك به سمت استوديوي برنامه خود حركت كردند.

در كنار استوديو 11 اتاقكي بود براي جمع شدن گروه برنامه‌ساز در كنار هم و مرور آنچه قرار بود در برنامه بازگو شود. در حين رفتن به استوديو در راهروي منتهي به استوديو 11 احسان عليخاني، مجري و يكي از تهيه‌كنندگان برنامه ماه عسل با ديدن پيام ابراهيم‌پور، ديگر تهيه‌كننده برنامه، درباره بخش‌هاي مختلف برنامه با هم مشورت كردند. من هم تا شروع برنامه 15 دقيقه‌اي فرصت داشتم كه در اين فرصت، با پيام ابراهيم‌پور، درباره برنامه صحبت كردم.

در حين گفتگو با تهيه‌كننده، متوجه تعجب عوامل برنامه شدم كه بهت‌زده به مهمان برنامه كه از در وارد شده بود نگاه مي‌كردند. بله، مهمان برنامه مرتضي مهرزاد با 2 متر و 50 سانتي‌متر قد، بلندترين مرد ايران، مهمان برنامه هم رسيده بود. به اتفاق مادر و خاله و شوهرخاله‌اش كه به نوعي تكيه‌گاه حركت مرتضي بودند. مادر مرتضي با چهره‌اي كه در آن مهرباني و نگراني موج مي‌زد، نمونه بارز يك مادر فداكار را به نمايش مي‌گذاشت. مرتضي به دليل اين كه عصايي در حد و اندازه خودش نداشت، با تكيه به مادرش حركت مي‌كرد كه به گفته عليخاني، مرتضي به جاي اين كه عصاي دست مادر باشد، مادرش عصاي دست اوست.

پيام ابراهيم‌پور با ديدن مرتضي مهرزاد، كه مهمان برنامه روز شنبه ماه عسل بود، درباره چگونگي انتخاب مهمانان برنامه گفت: پيش از شروع ماه عسل فهرستي شامل 40، 50 نفر مهمان پيشنهادي آماده و تحويل شبكه شد كه از ميان آنها تعدادي انتخاب شدند كه با همفكري گروه، با توجه به جذابيت رسانه‌اي و خواسته‌هاي مخاطبان اين افراد نهايي مي‌شوند. ابراهيم‌پور در ادامه گفت: هر روز دوستان و همكاران و حتي مردم، افراد مختلفي را معرفي مي‌كنند كه به دليل ازدياد سوژه‌ها و افراد كار انتخاب ما هم سخت مي‌شود و ما براي حل اين مشكل قرار شد به زندگي اين افراد نزديك شده و از شرايط زندگي آنها تصاويري تهيه كنيم و بر اساس فيلم‌هايي كه از اين افراد تهيه مي‌شود، مهمانان انتخاب و به برنامه دعوت مي‌شوند. تهيه‌كننده ماه عسل در ادامه يادآور شد: مثلا مهمان امروز ما 7 سال بود كه خودش را در خانه حبس كرده و با همه كس و همه چيز قهر كرده بود و ما با توجه به شرايط خاصي كه او دارد تصميم گرفتيم با دعوت كردن مرتضي به برنامه او را با دنياي بيرون آشتي دهيم. همچنين ابراهيم‌پور درباره اجراي احسان عليخاني گفت: من خودم هم كار اجرا انجام مي‌دهم، به همين دليل مي‌دانم چقدر سخت است كه مجري برنامه زنده، تهيه‌كننده برنامه هم باشد اما احسان عليخاني چون كارش را بلد است و تمام فنون اين حرفه را مي‌داند، مي‌تواند از عهده همه كارهايي كه به او واگذار شده است، برآيد. او 6 سال است به نحو احسن با ماه عسل همكاري مي‌كند. توانايي دارد يك ساعت برنامه را 40دقيقه‌اي تمام كند يا 40 دقيقه برنامه را تا يك ساعت ادامه دهد.

سر ساعت 19 برنامه با صداي آماده‌باش عذرا آبزري منشي صحنه آغاز شده و طبق برنامه‌ريزي مهرداد طاهري، كارگردان برنامه قرار شد ابتدا دعاي فرج با صداي احسان عليخاني بدون تصويرش پخش شود و در ادامه عليخاني برنامه را با شعري آغاز كرد: مي‌‌گن برگ سبز درخت، معرفت آفريدگار است، اما برگ زردش....

برنامه ماه عسل آغاز شده بود و 4 دوربين از زاويه‌هاي مختلف تصاوير موردنظر را مي‌گرفتند تا بتوانند تنوع لازم را به برنامه بدهند.

اما اين كادرهاي زيبا هيچ‌كدام نمي‌توانستند جاي حسي را كه چهره مجري به مخاطبان القا مي‌كرد، بگيرد. عليخاني رودرروي مرتضي و مادرش نشسته بود و با آنها صحبت مي‌كرد. چشمان پراشك عليخاني نشان مي‌داد كه از اين رودررويي منقلب شده است. اشك‌هاي او از روي تظاهر نبود، چون مانند اشك‌هاي او، در آن سوي استوديو از چشمان ديگر عوامل هم جاري بود. عليخاني داشت با كلماتش مرتضي را وادار مي‌كرد تا به پرسش‌‌هاي او پاسخ دهد و بگويد چرا 7سال خودش را در خانه حبس كرده، چرا لحظه‌اي در اين سال‌ها به مادرش فكر نكرده كه با چه دشواري‌هايي روبه‌رو بوده و چه سختي‌هايي را تحمل كرده است.

عليخاني از مرتضي مي‌پرسد چرا به جاي پررنگ‌ كردن ناتواني‌هايت از توانايي‌هاي خودت استفاده نكرده‌اي و مثلا تلاش نكرده‌اي در مسابقه‌هاي پارالمپيك راه پيدا كني؟

برنامه در جريان است و عليخاني با مرتضي در حال صحبت كردن است اما همه برنامه ماه عسل آن چيزي نيست كه به روي آنتن مي‌رود.

در پشت صحنه، اتفاقات جالب‌تري در حال رخ دادن است. تلفن‌هاي برنامه مدام زنگ مي‌زنند. مردم با مرتضي و مادرش همدردي مي‌كنند.

يك نفر تماس مي‌گيرد و اعلام مي‌كند كه مرتضي و مادرش را به زيارت كربلا مي‌فرستد، اما كفاش تبريزي حواسش جمع‌تر از بقيه است

يك نفر تماس مي‌گيرد و اعلام مي‌كند كه مرتضي و مادرش را به زيارت كربلا مي‌فرستد، اما كفاش تبريزي حواسش جمع‌تر از بقيه است، عليخاني در جايي از برنامه دليل اين كه مرتضي با دمپايي به برنامه آمده است را چنين عنوان مي‌كند: تاكنون هيچ كفاشي حاضر نشده است براي پاهاي بزرگ مرتضي كفشي بدوزد، اما كفاشي تبريزي به برنامه زنگ مي‌زند و اعلام مي‌كند براي او كفش خواهد دوخت.

اين كفش از بزرگ‌ترين كفش‌هاي دنيا خواهد بود كه با يك دنيا مهر پاهاي بزرگ را پناه خواهد داد، تا ديگر افسوس نداشتن پاپوش را نچشند. پزشك هوشمندي هم‌كلام عليخاني را دريافت كرده است كه از پزشكان كشور خواسته تا براي بيماري مرتضي فكري كنند و او را در درمان يا هزينه درمان ياري دهند. در پشت صحنه ماه‌عسل توانمندان دست نيازمندان را مي‌گيرند و انسانيت خود را به نمايش مي‌گذارند و اصل و ذات توليد برنامه‌اي مانند ماه‌عسل همين است:

چو عضوي به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار ‌

در همين حين، فضل‌الله شريعت‌پناهي مدير گروه اجتماعي شبكه 3 و ناظر پخش در استوديو حضور دارد تا مبادا كوچك‌ترين مشكلي براي برنامه پيش آيد.

او سال‌هاست برنامه ماه عسل را حمايت مي‌كند. از او درباره تداوم برنامه‌اي مانند ماه‌عسل پرسيدم و او گفت: با توجه به اين كه در سال‌هاي گذشته برنامه ماه عسل يكي از بهترين ويژه‌برنامه‌هاي افطار شناخته شده، دوستان پيشنهاد دادند اين برنامه دوباره تكرار شود با همان اسم، چون مردم نسبت به اين اسم ذهنيت خوبي دارند، كه اگر اسم عوض شود، برنامه كاملا تحت‌الشعاع قرار مي‌گيرد. من هم با توجه به استقبال مردم و مطلوبيت برنامه دليلي نمي‌ديدم اين برنامه نباشد، البته اجراي آقاي عليخاني تاثير زيادي در موفقيت ماه‌ عسل دارد.

شريعت‌پناهي دليل خاص بودن موسيقي تيتراژ برنامه ماه عسل را صداي مهدي يراقي دانست و گفت: مخاطبان صداي اين خواننده را كمتر شنيده‌اند، به همين دليل براي آنها جذابيت دارد.

ناظر پخش برنامه ماه عسل يكي ديگر از دلايل موفقيت برنامه ماه عسل را انتخاب يك كارگردان ثابت براي آن دانست و گفت: كارگردان يك برنامه ظرايف كار را از نظر فني بهتر مي‌شناسد و در اين شب‌ها كه به طور ثابت از آقاي طاهري استفاده كرديم با كار آشنا شده و در طول برنامه راحت‌تر كار مي‌كند.

دكور برنامه ماه عسل همه سال‌ها جذابيت خاص خود را براي مخاطب داشته است، اما امسال دكور اين برنامه نتوانسته نظر مخاطبان را با خود همراه كند، ولي پيمان قانع طراح دكور ضمن رضايت از كار امسالش در برنامه ماه عسل گفت: رنگ‌هايي را استفاده كرديم كه شادي و انرژي را به مخاطب القا كند. من اعتقادي به اين گفته ندارم كه براي القاي روح معنويت بايد از رنگ‌هاي تيره استفاده كرد! البته قبول دارم دكور امسال به جذابيت دكور فيروزه‌اي 2 سال گذشته نيست، اما آن سال ما مكان خوبي داشتيم، استوديو 14 فضاي خوبي بود كه بتوانيم دكور لازم را در آن بسازيم، اما امسال اين استوديوي كوچك به دو بخش تقسيم شده و دست ما را بسته است. ما در اين دكور فضا را به گونه‌اي طراحي كرده‌ايم كه به فضاي جوان و شادابي بيشتر نزديك شويم. احسان عليخاني صحبت‌هاي قانع را كامل كرد و گفت: امسال هنوز به دكوري كه مد نظرمان است نرسيده‌ايم. اما طراح دكور هم هنوز دست از خلاقيت برنداشته و در حال كامل كردن دكور است.

برنامه با همه هيجاناتش به دقايق آخر نزديك مي‌شود. اما يك ساعتي كه من در استوديو و فاصله چندمتري اين برنامه به تماشاي آن مشغول بودم، خيلي زود گذشت. اما شايد باورتان نشود كه چهره سراسر نگران مادر مرتضي در انتهاي برنامه، تبديل به موجي از اميد و لبخند و شكوفايي شده بود؛ طوري كه انگار با يك شخصيت ديگري روبه‌رو شده بوديم. قدم‌هاي مرتضي بلندتر از يك ساعت قبل بود، ديگر از سنگيني جثه‌اش بر دوش مادرش كم شده بود. با هم بر سر سفره افطار نشستيم. آقاي عليخاني مدام مي‌گفت: مرتضي آماده‌باش مي‌خواهيم برويم پيش علي‌ كريمي، عليخاني مي‌خواست در اولين گام يكي از مهمترين آرزوهاي مرتضي را برآورده سازد و او را ببرد تا از نزديك كريمي را ببيند و به اولين آرزوي فوتبال خود برسد.

سر سفره افطار عليخاني مي‌گويد: اين بهترين افطاري است كه مي‌خورم، چون كنار مرتضي و مادرش هستم و مي‌بينم اميد به زندگي به آنها راه يافته است، مي‌بينم مرتضي ديگر نمي‌خواهد خودش را در خانه حبس كند، بگذار برخي بگويند عليخاني تظاهر مي‌كند، اما مهم اين است كه من به نيت خود جامه عمل پوشانده‌ام و نشان داده‌ام كه ماه رمضان، ماه خداست، ماهي كه بايد به ديگران كمك كرد.

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:10 توسط زهرا و سعید| |


سلام

خوبین؟

خوشین؟

دماغتون چاقه؟

حالو احوال چطوره؟

بگین ببینم تونستیم یه گوشه از این فراغ احسان و ماه عسل رو واستون جبران کنیم ؟

نمیدونم نظرتون چیه اما امیدوارم/

اره میدونم من و زهرا زیاد تو این وب حرف از خودمون نمیزنیم همش مطلبه اما از این به بعد سعی میکنیم که بزنیم /راستی شماها هم میتونین از خودتون مطلب و شعر های احساسی  .... در وکنید ما هم قول ماه عسلی میدیم به اسم خودتون بزاریم تو وب راستی یه سپاسگزاری از پیام ابراهیم پور عزیزم که به بنده لطف دارن و اومدن و این قبیله رو روشن تر از گذشته کردن/منتظر پیامها / انتقادات/پیشنهادات/نظر/مطلب/و..... هر انچه که اون دل عسلیتون میخاد بگه و هیچ همدمی مثل این قبیله پیدا نکردین/ما میتونیم مرهم دلای زخم خورده باشیم /دوستون دارم/فداتون بشم/ ما اولین نیستیم اما به یاری و کمک صاحب ماه عسل بهترینیم/

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:31 توسط زهرا و سعید| |


به زودی، کتابی تحت عنوان «از تو بدم می‌آید؛ خرده‌ریزه‌های ذهن پیام ابراهیم‌پور» شامل تک‌نوشته‌ها و شعرهای من به چاپ خواهد رسید.
این، بعد از لطف خدا، تنها به محبت شما عاشقا محقق شده و امید دارم که لطف‌تون کم نشه؛ موفقیت‌تون رو از خدای مهربون عاشقای مهربون خواستارم.
بعدشم، از شنبه تا سه شنبه، ضبط برنامه «رسم عاشقی 3» انجام می‌شه و امید دارم که طبق برنامه‌، اوایل آذر از شبکه سوم سیما پخش بشه... برزک رو هم گفتن که توی یه هفته، ده روز آینده پخش می‌کنن... دیگه، هیچی! عاشق بمانید...
راستی سلام به شما و همه عاشقای مهربون

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:48 توسط زهرا و سعید| |



 0 - متولد پانزدهم آبان پنجاه و هشت 1 - متولد تهران 2 - فارغ التحصيل رشته مديريت بازرگانى 3 - محل تحصيل: دانشگاه تهران 4 - داراى دو خواهر و يك برادر 5 - مجرد 6 - ساكن خيابان هروى تهران 7 - به هيچ گونه فالى اعتقاد ندارد و آنها را خرافات مى‏داند 8 - از بين همكارانش اجراى فرزاد حسنى، فرزاد جمشيدى و جواد يحيوى را دوست دارد 9 - بهترين اسباب بازى در دوران كودكى اش توپ بوده 10 - با اجراى جواد يحيوى به مجريگرى علاقه‏مند شده است 11 - به شبكه سه تعصب خاصى دارد و عاشق اين شبكه است 12 - به شهرت هيچ علاقه‏اى ندارد 13 - اهل دروغ نيست 14 - از مطالعه در امر اجرا به عنوان يك امر ضرورى ياد مى‏كند 15 - در راديو هم فعاليت داشته است 16 - بهترين دوستش مادرش است 17 - تندترين انتقادها را در كارش از مادرش مى‏شنود 18 - بهترين مشوقين او خانواده‏اش بوده‏اند 19 -در زندگى زياد ريسك مى‏كند 20 - از شعرا حافظ را دوست دارد و گهگاهى هم تفالى هم ديوانش مى‏زند 21 - بسيار كنجكاو 22 - بهترين بازيگارن از نظر او رضا كيانيان و پرويز پرستويى هستند 23 - قشنگ‏ترين خاطره‏اش مشرف شدن به مكه معظمه از طرف صدا و سيماست 24 - از كودكى دوست داشت وكيل شود 25 - در رشته علوم انسانى تحصيل كرده 26 - مصاحبه كردن خسته‏اش مى‏كند 27 - آدم قانعى نيست 28 - بهترين همبازى اش در دوران كودكى، پسرخاله‏اش امير حسام بوده 29 - رازدار 30 - جالب است احسان در دوران كودكى بيشتر با دخترها همبازى بوده است 31 - اهل پس انداز نيست 32 - نمى‏تواند پول نگه دارد فقط پول هايش را خرج مى‏كند. 33- اگر مجر ينبود خبرنگار مي شد 34 – اولين برنامه زنده اش در سال 1380 بود 35 – پانزده ماه (صبح آمد) را براي شبكه سه اجرا كرد 36 – بهترين هديه اي كه گرفته : در پنج سالگي مادرش يك دوچرخه به او داد 37 – معتقد است وقتي به خورشيد نگاه مي كند ناخودآگاه عطسه مي كند 38 – در صبح آمد هشتاد درصد بداهه گويي مي كرد 39 – اهل تپق نيست 40 – كارهاي تبليغاتي و تيزر سازي هم مي كند 41 – مهمترين دليل پيشرفت هر انساني را وجود رقيب مي داند 42 – عاشق رانندگي است 43 – پژو جي ال ايكس دارد 44 – به گفته خودش بد رانندگي مي كند 45 – فعلا به ازدواج فكر نمي كند 46 – هم اينك خود را مرد مناسبي براي همسر بودن نمي داند 47 – به سرعت رانندگي مي كند و به قول خودش عاشق سرعت است 48 – گاهي هم به پيست اتومبيل راني مي رود 49 –آخرين خلافي خودرو احسان چهارصد تومان بود 50 – خانواده احسان بيشتر اهل علم و تحصيل هستند تا هنر 51 – سينما را خيلي دوست دارد 52 – متاسفانه فرصتي براي رفتن به سينما را ندارد 53 – برخورد با مردم را دوست دارد و از برخورد با مردم خسته نمي شود 54 – بيشتر با دوستانش به سينما مي رود 55 – يكي از ويژگي هاي منحصر به فرد احسان عليخاني ، داشتن اعتماد به نفس بالا در اجرا است 56 – مدتي شايعه شده بود احسان نوه مرحوم منوچهر نوذري است 57 – معتقد است مجري تاريخ مصرف دارد 58 – از درآمد كارش ارضي است 59 – اجرا برايش يك عشق است 60 – درسلام پيشقدم مي شود 61 – مهمترين عامل در يك اجرا خوب را اطلاعات عمومي مي داند 62 – مي گويد : شهرت مثل لبه تيغ است 63 – برنامه نود عادل فردوسي پور را مي پسندد 64 – شب هاي برره را دوست داشت 65 – پيشنهاداتي هم براي بازيگري داشته است 66- احتمال دارد بازيگر شود چون به بازيگري علاقمند است 67 – عاشق موسيقي پاپ است 68 – گيتار هم م نوازد 69 – بيشتر شنا مي كند 70 – اهل فوتبال است و كمي هم تعصب روي رنگ قرمز 71 – رنگ زندگي اش سفيد است 72 – رنگ قلبش را هم سفيد مي داند 73 – از شادي ديگران شاد مي شود 74- بالاترين ترس او گناه كردن است 75 – پيتزا غذاي مورد علاقه اوست 76- 106 كيلو وزن داشته ولي جديدا لاغر كرده است 77- خوش خوراك و شكمو است 78 – از بعضي انتقادهاي بي جاي مردم دلش شكسته است 79 –شايعات زياد در مورد احسان شنيده شد 80 – بيشترين شايعاتي كه پشت سر احسان شنيده شد مربوط به برنامه جزر و مد بود 81 – سخت ترين اجرايش در زمستان 84 بود كه بايد در نيم متر برف سه ساعت اجرا مي كرد 82 – خانواده اش مخالف ورود او به اين حرفه بودند. 83 – مردم را مشتري اول و آخر خودش مي داند 84 – برنامه هايي از قبيل صبح آمد ، ربات ها ، جزر و مد، پسراي ايروني و صبح آمد ايران را اجرا كرده است 85 – در برنامه هاي مناسبتي هميشه پيشقدم است 86 – در راديو با مرحوم منوچهر نوذري برنامه داشت 87 – بيشتر روزنامه مي خواند ولي فرصتي براي خواندن مجله ندارد 88 – تلويزيون را بيشتر از راديو دوست دارد 89 – دانشگاه آزاد هم قبول شد 90 – در اجرا جسارت همكارش فرزاد حسني را مي پسندد 91 – پاييز را دوست دارد 92 – معني واقعي دوستي را در بين خودش و مادرش حس كرده 93 – از چشم هاي گربه مي ترسد 94 – معتقد است سرنوشت هر انسان طرز نگاه خود او به زندگي است 95 – به نظر احسان پربيننده ترين قسمت صبح آمد، قسمت جرايد و مطبوعات بود 96- دوست دارد يك كيف پر از پول هديه بگيرد 97 – بهترين هديه اي كه به مادرش بوده سفر حج بوده 98 – حالا حالاها قصد ازدواج ندارد 99 – به قول احسان : فردا دوباره صبح مي آيد از اين مسير ، پس چشم انتظار لحظه ديدار باش.

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:25 توسط زهرا و سعید| |


هیچ یاس مسلمی نیست که قطره ای امید را در قلب خود نگه ندارد و هیچ بدبینی مفرطی نیست که مملو از ذرات شناور خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب انسان ها رویای نوعی معجزه وجود دارد که وقوعش آن را از معجزه گی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی ارادی می کند که نهایتا اتفاق نیز در آن سهمی دارد، باید بپذیری که نمی توان تحت هیچ شرایطی تسلیم ناامیدی های روزگار شد.

بنابراین باید امید را نوید داد، حتی به صورت ساده ترین انشای یک طفل مدرسه ...
می شه خندید، درحالی که غم های بزرگی توی قلبت داری
می شه اشک ریخت، درحالی که خدایی به اون بزرگی داری
می شه خسته بود، درحالی که روحی پر از انرژی داری
پس چرا فکر می کنی با چند تا مشکل پیچیده و ناخودآگاه، دیگه نمی شه خوشبخت بود؟
خوشبختی چیزی نیست جز یک احساس شور و شعف ... لذت بردن از لحظه های زندگی و بخشیدن انرژی بی پایان به خودت و همنوعانت برای تبدیل نبرد زندگی به "بازی زندگی"
ما فقط یک بار فرصت زندگی کردن در این دنیا رو داریم!
بیا این یک بار، بگونه ای زندگی کنیم که داشته ها و نداشته هامونو ضعف قلمداد نکنیم و آرزو کنیم که بتونیم بهترین خاطرات رو از زندگی داشته باشیم
بیا تا قدرت اراده مون رو تا حد امکان بکار ببندیم و برای رسیدن به آرزوهای بزرگ و دوست داشتنی ناامیدی ها را از خودمون دور کنیم
به کسانی که دوستشون داریم عشق بورزیم و بگونه ای زندگی کنیم که تعبیر حقیقی خوشبختی را در دمادم عمر بخوبی تجربه کنیم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:15 توسط زهرا و سعید| |


نیكو خردمند، مادر سینمای ایران درگذشت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


نیکو خردمند، صداپیشه و بازیگر پیشکسوت و نام آشنای رادیو، تلویزیون و سینمای ایران پس از تحمل یک دوره بیماری، بامداد دیروز سه شنبه (26 آبان ماه) در بیمارستان ابن سینای تهران درگذشت. این هنرمند با سابقه از چندی پیش بعلت بیماری قلبی در بستر بیماری بود که بالاخره در اثر همین بیماری در سن ۷۷ سالگی از دنیا رفت و نقش‌های ماندگارش را برای سینمای ایران به یادگار گذاشت.

مراسم تشییع پیکر مرحومه نیكو خردمند فردا پنج‌شنبه (28 آبان ماه) راس ساعت 9 صبح از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) برگزار خواهد شد.

نیكو خردمند كه 27 شهریور ماه در جشن خانه سینما مورد تقدیر قرار گرفت، متولد 1311 در تهران است و فعالیت هنری‌اش را از سال 1337 با گویندگی در رادیو آغاز كرده و از سال 1339نیز در حوزه دوبله مشغول بوده است. فعالیت سینمایی خانم خردمند از سال 1369 با بازی در فیلم "پرده آخر" به کارگردانی "واروژ کریم مسیحی" آغاز شد. نیکو خردمند به خاطر ایفای نقش در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را در نهمین جشنواره فیلم فجر از آن خود کرد.

وی همچنین سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر را برای فیلم "بازیچه" دریافت کرد و برای فیلم "غزال" نیز نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش دوم زن در چهاردهمین جشنواره فیلم فجر شده است. نیکو خردمند پس از سالها کم‌کاری در بیست‌وچهارمین جشنواره فیلم فجر، با فیلم‌های "پرونده هاوانا"، "کافه ستاره" و "چند می‌گیری گریه کنی" حضور داشت. بهمن فرمان‌آرا چندی پیش همزمان با اکران "خاک آشنا" که به عیادت خردمند رفته بود، می‌گفت: امیدوارم حالش به زودی خوب شود، چون مشابه "نیکو" در سینمای ما کم است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:49 توسط زهرا و سعید| |


گفتگوي اتفاق نو با احسان عليخاني
25 آبان 1388
Image

مرا دوست نداشتند اما برنامه ام را ديدند!
اگر تمام مدت زمانى را كه پيش از اين مصاحبه، صرف گفتگوهاى خودمانى با احسان عليخانى كرده بودم محاسبه كنم، فكر مى‏كنم من و او در سه چهار سال گذشته، حدود پنجاه، شصت ساعت با يكديگر همكلام بوده‏ايم. با اين وجود تمام دقايق اين مصاحبه برايم «تازگى» داشت، ضمن آن كه اعتقاد دارم اين مصاحبه مى‏توانست حداقل سه، چهار ساعت ديگر ادامه پيدا كند و لااقل براى خودم «جذاب» باقى بماند. حرف‏هايى كه احسان عليخانى درباره علاقه‏هايش به سينما زد، فوق‏العاده «بكر» و جديد بود و وقتى قرار شد درباره وضعيت عمومى تلويزيون حرف بزنيم نيز از محافظه‏كارى‏هاى مرسوم، فاصله زيادى گرفت.

براى آن كه راحت حرف بزنيم، ترجيح دادم از ضبط صوت استفاده نكنم و او هم آنقدر به من اعتماد كرد تا حرف‏هايش را در حافظه‏ام ضبط كنم و فقط «سرفصل‏ها» را روى كاغذ بياورم. البته اين اعتماد «دوسويه» بود چون من هم خوب مى‏دانم كه احسان پاى حرف‏هايش مى‏ايستد و جزو آنهايى نيست كه براى واقعى بودن حرف‏هاى او در اين گفتگو، به ارائه نسخه صوتى مصاحبه نياز داشته باشم!
گفتگو از ساعت 15 روز سه‏شنبه 12 آبان شروع شد و حدود سه ساعت طول كشيد. آن طور كه خودش مى‏گفت و مى‏شد در چهره‏اش هم متوجه شد، سه چهار روز با سرماخوردگى دست و پنجه نرم كرده بود اما قصد داشت بعد از مصاحبه با دوستانش به سالن ورزشى برود و فوتبال بازى كند! مى‏گفت: «سرماخوردگى‏هاى اين دوران با سرماخوردگى‏هاى دهه 60 و 70 كلى تفاوت دارند و ويروس‏ها تغيير ماهيت داده‏اند»!
احسان عليخانى، از شانس‏هايى كه در ساليان اخير به او داده شده، به صورت مفيد استفاده كرده است. اجراى تلويزيونى و ديده شدن برابر مخاطب تنها گوشه‏اى از فعاليت‏هاى اوست. احسان در تلويزيون برنامه ساخته، طرح داده، تهيه‏كنندگى كرده و آدم موثرى بوده اما در سينما كه زمانى تمام آرزوهاى زندگى‏اش به آن ختم مى‏شده، از دستيارى دوم كارگردان بالاتر نرفته است! گاهى اوقات نمى‏دانى زمانه قرار است چه آينده‏اى را برايت رقم بزند.
 براى دقايقى از خسرو شكيبايى حرف زد. اين دقايق، طلايى‏ترين لحظه‏هاى اين گفتگو بود؛ براى هر دوى ما!
 اين گفتگو درست در روز خاكسپارى مسعود رسام انجام شد. احسان از رسام تمجيد كرد و گفت: «او در دوران خودش، نمره بيست گرفت. اگر صداوسيما در تمام زمان‏ها، آدم‏هايى مثل «رسام» را در اختيار داشته باشد، در رقابت با ديگران به هيچ رسانه‏اى نمى‏بازد.»
 از آن بارانى خوشرنگى كه در «خانه سبز» بر تن خسرو شكيبايى بود هم غافل نبوديم! احسان مى‏گفت: «حتى با اين بارانى هم ارتباط روحى داشتم. آقاى شكيبايى آنقدر نقشش را خوب بازى كردكه من مى‏خواستم براى پوشيدن يك باراني شبيه باراني او، وكيل بشوم و وكيل بشوم تا شبيه خسرو شكيبايى باشم»!
علي بحريني

از پخش «ماه عسل» چند ماه گذشته و آن‏هايى كه مى‏دانند ما به هم نزديك هستيم، شايد بپرسند: اين مصاحبه چرا اينقدر «دير» انجام مى‏شود؟
 در اين چند هفته مرتب در سفر بودم.
 چرا همان روزهايى كه برنامه پخش مى‏شد، قبول نكردى كه مصاحبه كنيم؟ آن روزها، بالاخره براى يك مصاحبه دو، سه ساعته وقت داشتى.
 دوست داشتم برنامه تمام شود. خودم از آن فاصله بگيرم و اتفاقاتش را از بالا نگاه كنم و سپس درباره‏اش حرف بزنم. وقتى در جريان پخش يك برنامه از آن دفاع كنى يا به توجيه خودت بپردازى، حرف‏هايت كليشه‏اى مى‏شود. طبق معمول مى‏خواهى از اشكالات بگويى و آنها را «رفو» كنى.
 در فرهنگ تلويزيون ما، «سلام» آغاز يك برنامه است و وقتى مجرى «خداحافظى» كند، برنامه از نظر مخاطب رسماً تمام شده است. «ماه عسل» در آخرين قسمتش، «خداحافظى» تو را نداشت. يعنى مى‏شود گفت: «ماه عسل 88 هنوز تمام نشده است»! چون آنتن از تو گرفته شد. دليل تاخير در انجام اين مصاحبه، همان اتفاق آخرين قسمت نبود؟
 شايد همين‏طور باشد! اگر اجازه بدهى از اين مسأله بگذريم!
 تا همين جا هم كه گفتى خيلى خوب است!
 بدون پرده بگويم: تا مدت‏ها بابت همان اتفاق «گيج» بودم اما به هر حال گذشت.
 براى گفتگوى ويژه شماره قبل با شاهرخ استخرى حرف زدم. در لابه‏لاى حرف‏هايش گفت: «من هرگز پديده نشدم و آرام آرام جلو رفتم. چهره‏ام هيچ وقت براى مخاطب در يك نقش اصلى، جديد نبود و...» فكر مى‏كنم تو هم در تلويزيون هرگز «بمب» نشدى و چند سالى طول كشيد تا «جا» بيفتى.
 بله و از اين مسأله خوشحال هم هستم. من از سال 77 به سمت فعاليت‏هاى تصويرى رفتم. خيلى كارها انجام دادم. دستيار سه كارگردان بودم. گزارش گرفتم، مستند ساختم، كلى برنامه ضبط كردم.
 هدفت از همان ابتدا اين بود كه «مجرى» بشوى؟
 اصلاً به اينكه روزى مجرى بشوم، فكر هم نمى‏كردم. من مثل خيلى‏هاى ديگر كه الان روزنامه‏نگار، عكاس، مجرى يا گوينده اخبار هستند عاشق سينما بودم. يعنى سينما «هدف» ما بود اما خودمان هم نفهميديم چه شد كه به سمت و سوى ديگرى كشيده شديم. خانواده من مخالف سرسخت ورود من به سينما بودند. در دورانى كه پيش‏دانشگاهى مى‏خواندم، مى‏خواستم سينما را به عنوان رشته دانشگاهى‏ام انتخاب كنم. آن زمان در دفتر يكى از دوستانم «شات ليست» مى‏كردم و آرزوى بزرگم سينما بود. دو برخورد با احمد نجفى و فرهاد اصلانى داشتم و يادم مى‏آيد كه هر دو گفتند: «به سينما به عنوان يك شغل نگاه نكن! در يك رشته ديگر دانشگاه را تمام كن و سينما را در كنارش داشته باش.»
 تو چه تصميمى گرفتى؟
 هم حرف آنها و هم فشار خانواده باعث شد به فكر تحصيل در سينما نباشم. در رشته مديريت بازرگانى دانشگاه تهران رتبه سه رقمى به دست آوردم و با اين رشته توانستم فشار خانواده را تا اندازه زيادى كم كنم اما دغدغه درونى‏ام سينما بود.
 خانواده مى‏دانستند كه گرچه در دانشگاه تهران «مديريت بازرگانى» مى‏خوانى اما حواست به سينماست؟
 بله مى‏دانستند. در فيلم «بهشت آبى» ساخته احمد مرادپور دستيار صحنه بودم. مى‏دانى كارم چه بود؟ اينكه خاك بردارم و آن را مقابل «فن» رها كنم تا به صورت عبدالرضا اكبرى بخورد! اهالى خانواده فكر مى‏كردند سينما براى من «هوس» است. حميد آخوندى يكى از تهيه كنندگان سينما و تلويزيون از دوستان خانوادگى ماست. برادرم (حميدرضا) با او تماس مى‏گيرد و مى‏گويد: «يه كارى كنيد تا اين هوس از سر احسان بيفتد»! آخوندى هم به او قول مساعد مى‏دهد و مى‏گويد: «كارى مى‏كنم كه دوروزه پشيمان بشود»!
 چه كار كرد؟
 ماشين سرويس عوامل اين فيلم، درست از خيابانى كه خانه ما در آن قرار داشت، رد مى‏شد اما آخوندى براى آن كه باعث پشيمانى من بشود و باعث شود تا من از سينما «زده» شوم، از همان روز اول مجبورم كرد تا هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه بروم و پشت وانت تجهيزات بنشينم و در اوج سختى تا شهرك سينمايى بروم و به قول معروف علاف بشوم! آن زمان هفده هجده ساله بودم و موهاى بلندى داشتم. يادم هست چند روز بعد از آن كه با تمام سختى‏ها به محل فيلمبردارى رفتم، آقاى آخوندى در شهرك سينمايى به من گفت: «براى يك نقش كوتاه بازيگر مى‏خواهيم. دوست دارى بازى كنى»؟ وقتى جواب مثبت دادم، گفت: «اين نقش يك سرباز است و بايد موهايت را با تيغ بزنى»! بدون اينكه مكث كنم، قبول كردم. همان جا در شهرك سينمايى با ماشين نمره 4 موهايم را اصلاح كردند! نقش خيلى كوتاه بود و من بايد نقش سربازى را بازى مى‏كردم كه شاهد اولين حمله عراقى‏ها به ايران و آغاز جنگ است. شهرام شاه‏حسينى كه آن زمان دستيار كارگردان بود، همان روز به من گفت: «تو هم يك چيزى مى‏شوى! چون آدم پررويى هستى!» يك ماه هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه مى‏رفتم و شب‏ها در حالى كه چشم‏هايم پر از گرد و خاك شده بود و جايى را نمى‏ديدم، به خانه برمى‏گشتم. چند سال پيش مادرم و برادرم اعتراف كردند كه آقاى آخوندى، اواسط توليد اين فيلم با آنها تماس گرفته و گفته: «احسان، سينما را دوست دارد و نمى‏توان سنگ جلوى پايش انداخت»!
 در زمينه سينما چه فعاليت‏هايى انجام دادى؟
 در «هفت ترانه» ساخته آقاى بهمن زرين‏پور دستيار سوم كارگردان بودم. در سريال «پرونده‏هاى مجهول» ساخته آقاى جمال شورجه كه ساخت آن پنج ماه طول كشيد هم ابتدا دستيار سوم بودم و سپس در دو ماه آخر دستيار دوم شدم. اين فعاليت‏ها براى من بسيار آموزنده بود. در «هفت ترانه» كارگردان با تجربه‏اى حضور داشت و از طرف ديگر اكبر منصورفلاح دستيار اول و برنامه‏ريز پروژه بود. آقاى شورجه هم از نظر اخلاقى بى‏نظير بود و من خيلى چيزها را از ايشان ياد گرفتم. دستيار كارگردان، قاعدتاً بايد روى كارگردانى احاطه داشته باشد و بارى از دوش او بردارد اما من كم‏تجربه بودم و بارها پيش آمد كه سؤالاتى كاملاً ابتدايى را از آقاى شورجه پرسيدم و ايشان با وجود تمام گرفتارى‏هايشان، هميشه مرا تحمل كردند و برايم وقت گذاشتند.
 كار در تلويزيون را از چه زمانى شروع كردى؟
 از سال 77، اگر بخواهم به اولين اتفاقى كه در تلويزيون برايم رخ داد اشاره كنم، بايد بگويم كه در برنامه «ميعاد شبانه» كه يك برنامه تركيبى بود، آيتم‏ها را كارگردانى كردم. وقتى گزارش‏ها را ضبط مى‏كرديم، خيلى دوست داشتم با مردم و سوژه‏ها ارتباط داشته باشم و به همين دليل با آنها حرف مى‏زدم. گاهى اوقات احساس مى‏كردم قرار گرفتن با سوژه‏ها در يك قاب، به برنامه كمك مى‏كند اما قوانين صداوسيما در آن سال‏ها سختگيرانه بود و چنين اجازه‏اى را نمى‏داد. شايد باورتان نشود اما همين كه در گزارش‏ها، مچ دستم در كادر قرار مى‏گرفت هم اتفاق بزرگى بود و بالاخره از سال 79 موافقت شد كه در برنامه «پسراى ايرونى» به عنوان يكى از دو مجرى جلوى دوربين بروم. اين برنامه از شبكه يك پخش مى‏شد.
 مجرى ديگر اين برنامه هم اگر اشتباه نكنم، جواد مولانيا بود كه در آن مقطع كارش بيشتر از تو گرفت.
 بله و قبول دارم اتفاقات «پسراى ايرونى» بيشتر به سود او تمام شد.
 در حقيقت احسان عليخانى، اولين بار در «جزر و مد» به عنوان يك مجرى، توانست يك چهره باشد.
 در اين مورد حرف دارم. سبك و سياقى كه من در اجراهاى اوليه داشتم، هيچ ارتباطى با «جزر و مد» نداشت. من در «پسراى ايرونى» و «صبح آمد» براى تين‏ايجرها اجرا مى‏كردم اما با «جزر و مد» ناگهان مقابل آدم‏هاى سن و سال‏دار نشستم، آن هم در قالب يك برنامه مناسبتى. فكر مى‏كنم اگر سنم بيشتر بود و بيشتر بررسى مى‏كردم، حاضر نمى‏شدم به «جزر و مد» بروم. «جزر و مد» به هر حال در زندگى حرفه‏اى من يك «شوك» بود چون با آن محور اجراهاى من عوض شد.
 «ماه عسل» را هم در امتداد «جزر و مد» اجرا مى‏كنى؟
 «ماه عسل» با «جزر و مد» تفاوت دارد. همه چيزش مال خودم است. من «ماه عسل» را مى‏فهمم چون مدت‏ها به آن فكر كرده‏ام اما وقتى به «جزر و مد» آمدم حتى فرصت فكر كردن هم نداشتم!
 از علاقه‏هايت به سينما گفتى كه ظاهراً در نهايت سرنوشت تو را رقم زده است اما در «ماه عسل» اين علاقه را اصلاً بروز ندادى.
 فكر نمى‏كنم اين‏جورى كه تو مى‏گويى باشد. در «ماه عسل» بارها و بارها از سينما حرف زديم...
 فكر مى‏كنم هر مجرى ديگرى هم لابه‏لاى حرف‏هايش، بالاخره از سينما حرفى بزند. منظورم توجه خاص به سينما بود. مثلاً زمانى كه «ماه عسل» پخش مى‏شد، فيلم «درباره الى» كه از نظر خيلى‏ها يك شاهكار براى سينماى ماست، روى پرده بود و به دليل التهاب سياسى، فروش ايده‏آل هم نداشت اما تو حتى يك بار هم به اسم اين فيلم اشاره نكردى.
 درست مى‏گويى. «درباره الى» متعلق به سينماى ملى ماست و فكر نمى‏كنم اگر به اسم آن در برنامه اشاره مى‏شد كسى اعتراض مى‏كرد. شايد اگر فقط و فقط مجرى «ماه عسل» بودم، يادم مى‏ماند تا از «درباره الى» هم چيزى بگويم اما گرفتارى‏هايم به عنوان تهيه‏كننده باعث شد گهگاه بعضى چيزها يادم برود...
 اما خيلى شب‏ها از خسرو شكيبايى گفتى!
 خسرو شكيبايى هنرمندى است كه در اوج دغدغه‏هايت هم نمى‏توانى او را فراموش كنى. من زمانى به عشق بازى خسرو شكيبايى در «خانه سبز» مى‏خواستم وكيل بشوم. در دانشگاه حقوق هم قبول شدم اما وقتى به دادگاه خانواده رفتم و دو تا دعواى آنچنانى ديدم، فهميدم كه وكالت كار من نيست و اگر در من علاقه‏اى به وجود آمده تا وكيل بشوم به خاطر توانايى خسرو شكيبايى بود. شكيبايى هنرمندى بود كه توانست با نقش‏هايش مسير زندگى من را عوض كند.
 چطور؟
 براى آن كه وكيل بشوم از هنرستان به دبيرستان رفتم!
 به خاطر علاقه‏ات به شكيبايى بود كه در بسيارى از شب‏ها صداى او را هم پخش كردى؟
 اصلاً براى آقاى شكيبايى «وله» ساختيم تا حضورش در «ماه عسل» رسمى‏تر باشد. اين «وله» در نيمى از شب‏ها پخش شد و خوشحالم كه در آخرين برنامه اين وله باز هم روى آنتن رفت.
 يك بار هم وقتى حرف از «هامون» زده شد، با مهمانت رفتار خشنى (!!) داشتى!
 آقاى دكترى مهمان برنامه بود و از علاقه‏هايش و اطلاعاتش به سينما حرف مى‏زد. براى اينكه بحث گرم شود از او پرسيدم: «هامون را ديده‏اى»؟ گفت: «نه»!! مگر مى‏شود علاقه‏مند و پيگير سينماى ايران باشى و «هامون» را نديده باشى؟
 با وجود تمام علاقه‏هايت به سينما، قبول دارى كه الان ديگر يك «مجرى» هستى؟
 اجراى زنده را خيلى دوست دارم اما مجرى‏گرى نه آرزوى من است، نه شغل من و نه از نظر روحى تامينم مى‏كند. دغدغه‏هاى من هميشه چيزهاى ديگرى بوده اما خوشحالم كه در اين سال‏ها بسيار تلاش كرده‏ام و نازپرورده نبوده‏ام. وقتى با پاترول «بى ديفرانسيل» سازمان، كل ايران را گشتيم تا دستمان براى ساخت يك برنامه باز باشد، احساس كردم پنج سال به خدمت سربازى رفته‏ام. نمى‏دانم مسير را اشتباه رفته‏ام يا نه و بسنده كردن به موقعيت فعلى، درست بوده يا خير. اما قبول دارم كه غرق در روزمرگى شدم. از يك جايى به بعد هم احساس خطر كردم...
 چه خطرى؟
 پيشنهاد بازى داشتم. چند كارگردان اسم و رسم‏دار پيشنهاد دادند در فيلم‏هايشان بازى كنم اما ريسك نكردم. به همين دليل مى‏گويم غرق در روزمرگى شدم.
 پس بايد قبول كنيم پرونده سينما برايت بسته شده؟!
 نه، بسته نشده، مطمئن هستم روزى يك فيلم سينمايى را كارگردانى مى‏كنم. يكى ديگر از پيشنهادهايى كه رد كردم، پيشنهاد سردبيرى چند نشريه بود. به يكى از مديران مسئول كه اين پيشنهاد را داده بود، گفتم: «من 400 كتاب مى‏شناسم كه هنوز فرصت مطالعه آنها را پيدا نكرده‏ام و 200 فيلم «نديده» هم دارم. هر وقت آن كتاب‏ها را خواندم و اين فيلم‏ها را ديدم، آن وقت براى سردبير شدن در خدمت شما هستم»!
 يعنى باز هم حاضر نشدى «ريسك» كنى و ترجيح دادى در روزمرگى‏هايت غرق بمانى!
 البته اين تنها دليلش نيست. دليل اصلى‏تر، اين است كه دوست دارم در هر رشته‏اى فعاليت مى‏كنم جزو «تك‏رقمى‏ها» باشم. احساس كردم اگر سردبيرى نشريه‏اى را به من بدهند، نمى‏توانم جزو تك‏رقمى‏ها باشم.
 پس اگر روزى كارگردان هم بشوى، جزو ده يا بهتر است بگويم 9 نفر اول خواهى بود.
 بهتر است هر وقت به اين ماجرا نزديك شديم، در موردش حرف بزنيم.
 اگر قرار باشد با پتانسيل فعلى سينماى ايران فيلمى را كارگردانى كنى، فيلمبردارش چه كسى خواهد بود؟
 عليرضا زرين‏دست.
 تدوينگر و سازنده موسيقى متن فيلم ايده‏آلت چه كسانى هستند؟
 حسين زندباف و مجيد انتظامى.
 حالا كه اينقدر خوب و سريع انتخاب مى‏كنى، فارغ از اينكه قصه فيلمت چه خواهد بود، سه بازيگر مرد و زن را هم برايش انتخاب كن!
 اگر بخواهم يك فيلم «رويايى» بسازم، حتماً حامد بهداد را مى‏آورم البته از او براى فيلم بازى مى‏گيرم، نه اينكه اجازه بدهم او براى خودش بازى كند. از هديه تهرانى حتى براى يك سكانس هم كه شده استفاده خواهم كرد. رضا كيانيان، حميد فرخ‏نژاد، گوهر خيرانديش و فاطمه معتمدآريا هم گزينه‏هاى ديگرم هستند. در يك جايى از فيلم، حتى اگر بى‏دليل هم باشد، فلاش‏بكى از خسرو شكيبايى قرار مى‏دهم. البته همه اين حرف‏ها «رويايى» هستند.
 تا چه اندازه مى‏شود گفت: احسان عليخانى كه سال‏هاى سال طرفدار سينما بوده، در برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» نسبت به مسائل مختلف از زاويه‏اى سينمايى نگاه كرده است؟ به عبارت ديگر سينما چقدر به تو درخصوص مسائل اجتماعى «نگاه» داده است؟
 در سينما، دغدغه‏ها بيشتر جلوه مى‏كنند و كارگردانى كه متعهد است، سعى مى‏كند تأثيرگذار باشد. در سينما، هر كارگردانى شايد حركتش را با سوپراستارها آغاز كند اما اگر كارش را خوب انجام بدهد، بعد از چند فيلم «خودش» براى مخاطب مهم مى‏شود، نه سوپراستارها و حتى قصه فيلمش. حالا كه دستم از سينما كوتاه است، سعى كرده‏ام به عنوان مجرى طورى حركت كنم كه حضور سوپراستارها، عامل جذابيت برنامه‏هايم نباشند...
 در ميان مهمان‏هاى امسال «ماه عسل» كسى را سراغ دارى كه قصه زندگى‏اش ارزش تبديل شدن به يك فيلم سينمايى را داشته باشد؟
 بله، اصلاً از ابتدا به دنبال همين قصه‏پردازى بودم. من در طرح رسمى اين برنامه كه به مديران ارائه دادم، اين جمله را نوشتم: «هر مهمان، يك رمان است كه توسط مجرى روايت مى‏شود».
 اين طرح، تا چه اندازه‏اى عملى شد؟
 فكر مى‏كنم حُسن برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» اين باشد كه قابليت قصه‏پردازى دارند، آن هم قصه‏هايى كه هر كدام از ما مى‏توانيم از زاويه خاص خودمان به آن بپردازيم و در موردش قضاوت كنيم.
 «ماه عسل 88» در طول ايام ماه رمضان مجموعاً چند دقيقه روى آنتن شبكه سه بود؟
 فكر مى‏كنم حدود 1200 دقيقه.
 چند دقيقه پيش گفتى به اجراى برنامه‏هاى «زنده» علاقه دارى، فكر مى‏كنم علت اصلى اين علاقه اين باشد كه بدون فيلتر حرف‏هايت را بزنى.
 دقيقاً همين‏طور است. بايد اين واقعيت را بپذيريم كه در دنياى امروز تلويزيون، برنامه تلويزيونى «مرده» است.
 اگر «ماه عسل» برنامه زنده نبود، فكر مى‏كنى از اين 1200 دقيقه، چه حجمى حذف مى‏شد؟
 فكر مى‏كنم حدود 200 دقيقه‏اش حذف مى‏شد تا هزار دقيقه روى آنتن برود و به قول معروف عددش «رُند» باشد.
 فكر مى‏كنم يكى از دلايل علاقه‏ات به «ماه عسل» همين 200 دقيقه باشد!
 همه دليلش همين 200 دقيقه است. چون آن هزار دقيقه هميشه هست!
 دو، سه تا انتقاد از «ماه عسل» دارم كه اگر موافق باشى، به سراغ آنها برويم.
 بسم‏الله.
 «لحن حرف‏هايت در «ماه عسل» گاهى اوقات به شدت تكرارى مى‏شد و من را به عنوان مخاطب اذيت مى‏كرد. در بعضى برنامه‏ها، هيچ فراز و نشيبى وجود نداشت...
 شايد حرفم از نظر حرفه‏اى درست نباشد اما قبل از هر چيزى بايد بگويم كه من دنبال لحن يا جنس خاصى نيستم، سعى مى‏كنم كاملاً خودم باشم. اگر همين الان قرار باشد روى آنتن برويم، فقط دكمه بالاى پيراهنم را مى‏بندم و تو هيچ تغيير ديگرى را در من نخواهى ديد. براى خودم فرضيه‏اى دارم كه شايد نادرست هم باشد...
 چه فرضيه‏اى؟
 اينكه اگر صدايت، جنس و لحن خاصى داشته باشد، آن وقت مخاطب خاص خواهى داشت و من اصلاً دوست ندارم مخاطبان برنامه‏هايم خاص باشند اما در مجموع روى ايرادى كه گرفتى فكر مى‏كنم. شايد تعدادى از برنامه‏ها را دوباره ببينم تا منظورت را بيشتر بفهمم.
 در بعضى برنامه‏ها هم احساس مى‏كردم از ترس اينكه مبادا لابه‏لاى حرف‏هاى مهمان‏ها جمله‏اى مطرح شود كه به صلاح برنامه نباشد، وسط جمله‏هايشان مى‏پريدى.
 من دنبال توجيه چيزى نيستم اما بالاخره يك مسأله را بايد بگويم كه شايد دليل عنوان كردنش هجمه‏هاى بعضى از مطبوعات باشد. به بعضى از مطبوعاتى‏ها هم گفته‏ام كه انگار شما نمى‏دانيد من كجا هستم و بايد چه كارى انجام بدهم! بعضى از نقدها واقعاً بى‏رحمانه بود. انگار اين دوستان عزيز، حتى يك دقيقه هم فكر نمى‏كردند من كجا هستم. يك وقتى هست كه من در شبكه خصوصى حضور دارم و دستم «باز» است. آن وقت مى‏توانم حق بدهم كه نقدها جدى‏تر شود. شرايطى كه الان وجود دارد، اصلاً آن جورى نيست كه بتوانى با فراغ بال برنامه‏اى مثل «ماه عسل» را نقد كنى. مى‏دانى چرا؟ چون من براى اجراى اين برنامه فراغت بال ندارم. شرايط من را هم بايد درك مى‏كردند. اينكه يك ماه آن هم در ايام ماه رمضان هر شب روى آنتن زنده باشى و در ساعات قبل از افطار، برنامه‏اى داشته باشى كه هم بچه‏هاى پيش‏دبستانى مخاطب آن باشند و هم مراجع تقليد، حركت روى لبه تيغ است.
 خودت فكر مى‏كنى توانسته‏اى در اين وضعيت موفق باشى؟
 موفقيت به هر حال نسبى است. من سعى كردم اصول خاصى را در «ماه عسل» داشته باشم.
 مثلاً؟
 مثلاً اينكه برنامه تصنعى نشود. با هيچ مهمانى «گاوبندى» نكردم. حتى سعى كردم قبل از شروع هيچ برنامه‏اى با مهمان‏ها سلام و عليك هم نكنم و سلام عليك ما هم روى آنتن اتفاق بيفتد.
 اگر مهمان‏ها را نمى‏شناختى، پس چطورى آنها را دعوت مى‏كرديد؟
 ما ده روز قبل از شروع برنامه، يك ليست هفتاد نفره را آماده كرده بوديم. چون «سرفصل» قصه هر كدامشان را مى‏دانستيم و احساس مى‏كرديم قصه‏هايشان ارزش روايت كردن دارد. از اين ليست، حدود 15 نفر خودشان با حضور در برنامه مخالف بودند و ده، دوازده نفر را هم مديران براى حضور در برنامه نامناسب مى‏دانستند. مثلاً من دوست داشتم با حميد ماهى‏صفت و همسر نادر ابراهيمى گفتگو كنم اما نشد! يكسرى از افراد را هم به ما پيشنهاد دادند ولى ما قبول نكرديم. من هنوز حواسم به جمله‏اى است كه گفتى بابت حرف زدن مهمان ترس داشته‏ام و وسط حرف آنها مى‏پريدم.
 چرا؟
 چون يك مسأله مهم از اين بحث باقى مانده است. ببين، هر قسمت از برنامه «ماه عسل» به طور ميانگين حدود سى و هفت، هشت دقيقه زمان داشت. تازه در اين زمان كوتاه، ما «وله» هم پخش مى‏كرديم. پس در حقيقت براى روايت قصه‏هاى مهمان‏ها فرصت خيلى كوتاهى داشتيم. خيلى از مواقع احساس مى‏كردم كه ريتم حرف‏هاى مهمان مناسب نيست و نمى‏تواند تمام قصه‏اش را بگويد به همين دليل زمان را تنظيم مى‏كردم تا حرفش را با سرعت بيشتر مطرح كند.
 يعنى در حقيقت هدفت سانسور نبوده، بلكه مى‏خواستى برنامه را كارگردانى كنى تا به قول سينمايى‏ها پلان و سكانس اضافى نداشته باشد!
 بهترين تعريف را كردى! مهمان‏ها مثل بازيگران يك فيلم سينمايى هستند و بازى‏شان نبايد حركت و ديالوگ اضافه داشته باشد. ريتم اين برنامه را من بايد تنظيم ميكردم. من حاضرم فراخوان بدهم كه هركسى مى‏تواند اين ريتم را بهتر ايجاد كند، وارد كارزار بشود! من براى آن كه قصه روايت بشود، حتى از اينكه نقش آدم‏هاى بدمن و مغرور را بازى كنم ترسى نداشتم. اگر حركتى كردم كه در طول برنامه «درشت» جلوه كرد، دليلش كمك به برنامه بود اما متأسفانه امسال در بعضى رسانه‏ها اين بحث راه افتاد كه عليخانى در برنامه‏اش دنبال توهين و تحقير مهمان‏هاست.
 اين بحث‏ها برايت مهم است؟
 اگر بگويم بى‏اهميت است كه دروغ گفته‏ام! اما چيزى كه برايم خيلى مهم است اين است كه هيچ‏كدام از مهمان‏هاى برنامه «منفور» نشدند. برآيند حرف‏هايى كه در برنامه رد و بدل شد، به سود مهمان‏ها تمام شد. براى من همين كه تمام مهمان‏ها «محبوب» از برنامه خارج شوند، كافى است. اينكه فردى بعد از يك برنامه تماس بگيرد و به من فحش بدهد اما براى مهمان همان برنامه يك آپارتمان بخرد برايم لذت‏بخش است. احساس مى‏كردم اگر در بعضى دقايق من «بد» نباشم، دل مخاطب تكان نمى‏خورد.
 با مهمان‏ها، بعد از برنامه هم درگيرى داشتى؟
 به هيچ‏عنوان مشكلى پيش نيامد. حتى اگر يكى از مهمان‏ها هم بگويد از احسان عليخانى ناراحت است، من اجرا را براى هميشه كنار مى‏گذارم.
 در روزهايى كه مردم رابطه خوبى با برنامه‏هاى تلويزيون نداشتند، احساس مى‏كنم «ماه عسل» بيشتر از آنچه پيش‏بينى مى‏شد، مورد استقبال قرار گرفت. نظر خودت چيست؟
 من هم از استقبال راضى‏ام. انتقاد كردن هم نشانه استقبال است! امسال يكسرى از آدم‏ها «ماه عسل» را دوست داشتند و يكسرى از آن خوششان نيامد اما به هر حال تقريباً همه آن را نگاه كردند. يادمان نرود كه مردم خيلى از برنامه‏ها را اصلاً نگاه هم نمى‏كنند! وقتى تعداد «كمى»، اجراى من را دوست داشته‏اند، احسان عليخانى برده و وقتى تعداد «زيادى» كه از من خوششان نمى‏آمده، «ماه عسل» را ديده‏اند، در حقيقت برنامه برده است. براى من، خودم و «ماه عسل» به يك اندازه ارزش داريم. به نظر من «تاك‏شو» موقعى موفق مى‏شود كه مجرى و مهمان، روبروى هم قرار بگيرند. مردم دوست ندارند شاهد گفتگوهاى تلويزيونى باشند. آنها دوست دارند «قاضى» تاك‏شوها باشند. اگر عادل فردوسى‏پور در كار اجرا موفق است، به اين دليل است كه فرصتى را ايجاد مى‏كند تا مخاطبش به قضاوت دست بزند.
 پس از نظر تو مجرى نبايد قضاوت كند؟
 به نظر من، مجرى بايد «شاهد» مردم باشد، نه قاضى. البته من با اين فرضيه كه مجرى بايد «بى‏موضع» باشد، صددرصد مخالفم. احساس مى‏كنم وقتى اجازه ندهى مجرى حرف‏هاى دل خودش را روى آنتن مطرح كند، به او توهين كرده‏اى.
 كاملاً موافقم! من اصلاً نمى‏توانم بفهمم كه مجرى در برنامه‏اى مثل «چوب خشك» بنشيند و حرف دلش را نزند و وقتى مهمان برنامه‏اش ديدگاه‏هاى خودش را مى‏گويد، مثل بچه مؤدب‏ها فقط سرش را به نشانه تأييد تكان بدهد! من فكر مى‏كنم تنها افرادى كه بايد در تلويزيون كاملاً «بچه مؤدب» باشند و انصاف كامل به خرج بدهند و لحن صدايشان هم بوى قضاوت ندهد، گوينده‏هاى اخبار هستند اما گهگاه مجرى‏ها كاملاً «بى‏موضع» هستند و مقابل حرف «زور» مهمان‏ها خودشان را به گيجى مى‏زنند اما گوينده‏هاى اخبار، موضع‏گيرى مى‏كنند!
 من باز هم تأكيد مى‏كنم كه خودم لياقت نمايندگى مردم را ندارم اما «شاهد» مردم هستم. غم و درد و عذاب مردم را مى‏بينم. مى‏توانم يك گفتگوى تلويزيونى را به دادگاهى تشبيه كنم كه مخاطب قاضى آن است و مجرى شاهد دادگاه. من سعى مى‏كنم از شاهدهايى نباشم كه جرأت شهادت دادن را ندارند و ترجيح مى‏دهند در خانه بمانند! من مقابل قاضى احساس مسئوليت مى‏كنم...
 يكى از پرونده‏هايى كه در چند سال اخير دل خيلى‏ها را به درد آورد پرونده قصاص بهنود شجاعى بود. فكر مى‏كنم اگر زمان قصاص بهنود زودتر بود، شايد مى‏شد در «ماه عسل» براى او كار مثبتى انجام داد.
 من به شدت اين پرونده را دنبال مى‏كردم. تنها زمينه‏اى كه در «ماه عسل» برايش رسماً التماس كردم پرونده‏هاى قصاص بود و با همه وجودم از اولياى دم خواستم گذشت كنند. متأسفانه تلاش‏هاى هزاران نفر براى جلب رضايت اولياى دم و قصاص نشدن بهنود به نتيجه نرسيد و خستگى به دل همه آنها ماند. خصوصاً از آن جهت كه دقايقى قبل از قصاص اين اميدوارى به وجود آمده بود كه او را ببخشند اما چنين اتفاقى نيفتاد. من الان براى خيلى جوان‏هاى ديگر هم كه در آستانه قصاص هستند، از جمله براى على مهين‏ترابى نگرانم. من در زندان‏ها و كانون‏ها با اين جور بچه‏ها دمخور شده‏ام و پاى حرف‏هايشان نشسته‏ام. اين بچه‏ها انگار هر روز مى‏ميرند و بزرگترين كابوس زندگى‏شان رسيدن به هجده‏سالگى است. شايد براى من و تو، هجده‏ سالگى خيلى شيرين باشد اما براى آنها هجده سالگى بوى مرگ مى‏دهد.

مرا دوست نداشتند اما برنامه ام را ديدند!
اگر تمام مدت زمانى را كه پيش از اين مصاحبه، صرف گفتگوهاى خودمانى با احسان عليخانى كرده بودم محاسبه كنم، فكر مى‏كنم من و او در سه چهار سال گذشته، حدود پنجاه، شصت ساعت با يكديگر همكلام بوده‏ايم. با اين وجود تمام دقايق اين مصاحبه برايم «تازگى» داشت، ضمن آن كه اعتقاد دارم اين مصاحبه مى‏توانست حداقل سه، چهار ساعت ديگر ادامه پيدا كند و لااقل براى خودم «جذاب» باقى بماند. حرف‏هايى كه احسان عليخانى درباره علاقه‏هايش به سينما زد، فوق‏العاده «بكر» و جديد بود و وقتى قرار شد درباره وضعيت عمومى تلويزيون حرف بزنيم نيز از محافظه‏كارى‏هاى مرسوم، فاصله زيادى گرفت.

براى آن كه راحت حرف بزنيم، ترجيح دادم از ضبط صوت استفاده نكنم و او هم آنقدر به من اعتماد كرد تا حرف‏هايش را در حافظه‏ام ضبط كنم و فقط «سرفصل‏ها» را روى كاغذ بياورم. البته اين اعتماد «دوسويه» بود چون من هم خوب مى‏دانم كه احسان پاى حرف‏هايش مى‏ايستد و جزو آنهايى نيست كه براى واقعى بودن حرف‏هاى او در اين گفتگو، به ارائه نسخه صوتى مصاحبه نياز داشته باشم!
گفتگو از ساعت 15 روز سه‏شنبه 12 آبان شروع شد و حدود سه ساعت طول كشيد. آن طور كه خودش مى‏گفت و مى‏شد در چهره‏اش هم متوجه شد، سه چهار روز با سرماخوردگى دست و پنجه نرم كرده بود اما قصد داشت بعد از مصاحبه با دوستانش به سالن ورزشى برود و فوتبال بازى كند! مى‏گفت: «سرماخوردگى‏هاى اين دوران با سرماخوردگى‏هاى دهه 60 و 70 كلى تفاوت دارند و ويروس‏ها تغيير ماهيت داده‏اند»!
احسان عليخانى، از شانس‏هايى كه در ساليان اخير به او داده شده، به صورت مفيد استفاده كرده است. اجراى تلويزيونى و ديده شدن برابر مخاطب تنها گوشه‏اى از فعاليت‏هاى اوست. احسان در تلويزيون برنامه ساخته، طرح داده، تهيه‏كنندگى كرده و آدم موثرى بوده اما در سينما كه زمانى تمام آرزوهاى زندگى‏اش به آن ختم مى‏شده، از دستيارى دوم كارگردان بالاتر نرفته است! گاهى اوقات نمى‏دانى زمانه قرار است چه آينده‏اى را برايت رقم بزند.
 براى دقايقى از خسرو شكيبايى حرف زد. اين دقايق، طلايى‏ترين لحظه‏هاى اين گفتگو بود؛ براى هر دوى ما!
 اين گفتگو درست در روز خاكسپارى مسعود رسام انجام شد. احسان از رسام تمجيد كرد و گفت: «او در دوران خودش، نمره بيست گرفت. اگر صداوسيما در تمام زمان‏ها، آدم‏هايى مثل «رسام» را در اختيار داشته باشد، در رقابت با ديگران به هيچ رسانه‏اى نمى‏بازد.»
 از آن بارانى خوشرنگى كه در «خانه سبز» بر تن خسرو شكيبايى بود هم غافل نبوديم! احسان مى‏گفت: «حتى با اين بارانى هم ارتباط روحى داشتم. آقاى شكيبايى آنقدر نقشش را خوب بازى كردكه من مى‏خواستم براى پوشيدن يك باراني شبيه باراني او، وكيل بشوم و وكيل بشوم تا شبيه خسرو شكيبايى باشم»!
علي بحريني

از پخش «ماه عسل» چند ماه گذشته و آن‏هايى كه مى‏دانند ما به هم نزديك هستيم، شايد بپرسند: اين مصاحبه چرا اينقدر «دير» انجام مى‏شود؟
 در اين چند هفته مرتب در سفر بودم.
 چرا همان روزهايى كه برنامه پخش مى‏شد، قبول نكردى كه مصاحبه كنيم؟ آن روزها، بالاخره براى يك مصاحبه دو، سه ساعته وقت داشتى.
 دوست داشتم برنامه تمام شود. خودم از آن فاصله بگيرم و اتفاقاتش را از بالا نگاه كنم و سپس درباره‏اش حرف بزنم. وقتى در جريان پخش يك برنامه از آن دفاع كنى يا به توجيه خودت بپردازى، حرف‏هايت كليشه‏اى مى‏شود. طبق معمول مى‏خواهى از اشكالات بگويى و آنها را «رفو» كنى.
 در فرهنگ تلويزيون ما، «سلام» آغاز يك برنامه است و وقتى مجرى «خداحافظى» كند، برنامه از نظر مخاطب رسماً تمام شده است. «ماه عسل» در آخرين قسمتش، «خداحافظى» تو را نداشت. يعنى مى‏شود گفت: «ماه عسل 88 هنوز تمام نشده است»! چون آنتن از تو گرفته شد. دليل تاخير در انجام اين مصاحبه، همان اتفاق آخرين قسمت نبود؟
 شايد همين‏طور باشد! اگر اجازه بدهى از اين مسأله بگذريم!
 تا همين جا هم كه گفتى خيلى خوب است!
 بدون پرده بگويم: تا مدت‏ها بابت همان اتفاق «گيج» بودم اما به هر حال گذشت.
 براى گفتگوى ويژه شماره قبل با شاهرخ استخرى حرف زدم. در لابه‏لاى حرف‏هايش گفت: «من هرگز پديده نشدم و آرام آرام جلو رفتم. چهره‏ام هيچ وقت براى مخاطب در يك نقش اصلى، جديد نبود و...» فكر مى‏كنم تو هم در تلويزيون هرگز «بمب» نشدى و چند سالى طول كشيد تا «جا» بيفتى.
 بله و از اين مسأله خوشحال هم هستم. من از سال 77 به سمت فعاليت‏هاى تصويرى رفتم. خيلى كارها انجام دادم. دستيار سه كارگردان بودم. گزارش گرفتم، مستند ساختم، كلى برنامه ضبط كردم.
 هدفت از همان ابتدا اين بود كه «مجرى» بشوى؟
 اصلاً به اينكه روزى مجرى بشوم، فكر هم نمى‏كردم. من مثل خيلى‏هاى ديگر كه الان روزنامه‏نگار، عكاس، مجرى يا گوينده اخبار هستند عاشق سينما بودم. يعنى سينما «هدف» ما بود اما خودمان هم نفهميديم چه شد كه به سمت و سوى ديگرى كشيده شديم. خانواده من مخالف سرسخت ورود من به سينما بودند. در دورانى كه پيش‏دانشگاهى مى‏خواندم، مى‏خواستم سينما را به عنوان رشته دانشگاهى‏ام انتخاب كنم. آن زمان در دفتر يكى از دوستانم «شات ليست» مى‏كردم و آرزوى بزرگم سينما بود. دو برخورد با احمد نجفى و فرهاد اصلانى داشتم و يادم مى‏آيد كه هر دو گفتند: «به سينما به عنوان يك شغل نگاه نكن! در يك رشته ديگر دانشگاه را تمام كن و سينما را در كنارش داشته باش.»
 تو چه تصميمى گرفتى؟
 هم حرف آنها و هم فشار خانواده باعث شد به فكر تحصيل در سينما نباشم. در رشته مديريت بازرگانى دانشگاه تهران رتبه سه رقمى به دست آوردم و با اين رشته توانستم فشار خانواده را تا اندازه زيادى كم كنم اما دغدغه درونى‏ام سينما بود.
 خانواده مى‏دانستند كه گرچه در دانشگاه تهران «مديريت بازرگانى» مى‏خوانى اما حواست به سينماست؟
 بله مى‏دانستند. در فيلم «بهشت آبى» ساخته احمد مرادپور دستيار صحنه بودم. مى‏دانى كارم چه بود؟ اينكه خاك بردارم و آن را مقابل «فن» رها كنم تا به صورت عبدالرضا اكبرى بخورد! اهالى خانواده فكر مى‏كردند سينما براى من «هوس» است. حميد آخوندى يكى از تهيه كنندگان سينما و تلويزيون از دوستان خانوادگى ماست. برادرم (حميدرضا) با او تماس مى‏گيرد و مى‏گويد: «يه كارى كنيد تا اين هوس از سر احسان بيفتد»! آخوندى هم به او قول مساعد مى‏دهد و مى‏گويد: «كارى مى‏كنم كه دوروزه پشيمان بشود»!
 چه كار كرد؟
 ماشين سرويس عوامل اين فيلم، درست از خيابانى كه خانه ما در آن قرار داشت، رد مى‏شد اما آخوندى براى آن كه باعث پشيمانى من بشود و باعث شود تا من از سينما «زده» شوم، از همان روز اول مجبورم كرد تا هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه بروم و پشت وانت تجهيزات بنشينم و در اوج سختى تا شهرك سينمايى بروم و به قول معروف علاف بشوم! آن زمان هفده هجده ساله بودم و موهاى بلندى داشتم. يادم هست چند روز بعد از آن كه با تمام سختى‏ها به محل فيلمبردارى رفتم، آقاى آخوندى در شهرك سينمايى به من گفت: «براى يك نقش كوتاه بازيگر مى‏خواهيم. دوست دارى بازى كنى»؟ وقتى جواب مثبت دادم، گفت: «اين نقش يك سرباز است و بايد موهايت را با تيغ بزنى»! بدون اينكه مكث كنم، قبول كردم. همان جا در شهرك سينمايى با ماشين نمره 4 موهايم را اصلاح كردند! نقش خيلى كوتاه بود و من بايد نقش سربازى را بازى مى‏كردم كه شاهد اولين حمله عراقى‏ها به ايران و آغاز جنگ است. شهرام شاه‏حسينى كه آن زمان دستيار كارگردان بود، همان روز به من گفت: «تو هم يك چيزى مى‏شوى! چون آدم پررويى هستى!» يك ماه هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه مى‏رفتم و شب‏ها در حالى كه چشم‏هايم پر از گرد و خاك شده بود و جايى را نمى‏ديدم، به خانه برمى‏گشتم. چند سال پيش مادرم و برادرم اعتراف كردند كه آقاى آخوندى، اواسط توليد اين فيلم با آنها تماس گرفته و گفته: «احسان، سينما را دوست دارد و نمى‏توان سنگ جلوى پايش انداخت»!
 در زمينه سينما چه فعاليت‏هايى انجام دادى؟
 در «هفت ترانه» ساخته آقاى بهمن زرين‏پور دستيار سوم كارگردان بودم. در سريال «پرونده‏هاى مجهول» ساخته آقاى جمال شورجه كه ساخت آن پنج ماه طول كشيد هم ابتدا دستيار سوم بودم و سپس در دو ماه آخر دستيار دوم شدم. اين فعاليت‏ها براى من بسيار آموزنده بود. در «هفت ترانه» كارگردان با تجربه‏اى حضور داشت و از طرف ديگر اكبر منصورفلاح دستيار اول و برنامه‏ريز پروژه بود. آقاى شورجه هم از نظر اخلاقى بى‏نظير بود و من خيلى چيزها را از ايشان ياد گرفتم. دستيار كارگردان، قاعدتاً بايد روى كارگردانى احاطه داشته باشد و بارى از دوش او بردارد اما من كم‏تجربه بودم و بارها پيش آمد كه سؤالاتى كاملاً ابتدايى را از آقاى شورجه پرسيدم و ايشان با وجود تمام گرفتارى‏هايشان، هميشه مرا تحمل كردند و برايم وقت گذاشتند.
 كار در تلويزيون را از چه زمانى شروع كردى؟
 از سال 77، اگر بخواهم به اولين اتفاقى كه در تلويزيون برايم رخ داد اشاره كنم، بايد بگويم كه در برنامه «ميعاد شبانه» كه يك برنامه تركيبى بود، آيتم‏ها را كارگردانى كردم. وقتى گزارش‏ها را ضبط مى‏كرديم، خيلى دوست داشتم با مردم و سوژه‏ها ارتباط داشته باشم و به همين دليل با آنها حرف مى‏زدم. گاهى اوقات احساس مى‏كردم قرار گرفتن با سوژه‏ها در يك قاب، به برنامه كمك مى‏كند اما قوانين صداوسيما در آن سال‏ها سختگيرانه بود و چنين اجازه‏اى را نمى‏داد. شايد باورتان نشود اما همين كه در گزارش‏ها، مچ دستم در كادر قرار مى‏گرفت هم اتفاق بزرگى بود و بالاخره از سال 79 موافقت شد كه در برنامه «پسراى ايرونى» به عنوان يكى از دو مجرى جلوى دوربين بروم. اين برنامه از شبكه يك پخش مى‏شد.
 مجرى ديگر اين برنامه هم اگر اشتباه نكنم، جواد مولانيا بود كه در آن مقطع كارش بيشتر از تو گرفت.
 بله و قبول دارم اتفاقات «پسراى ايرونى» بيشتر به سود او تمام شد.
 در حقيقت احسان عليخانى، اولين بار در «جزر و مد» به عنوان يك مجرى، توانست يك چهره باشد.
 در اين مورد حرف دارم. سبك و سياقى كه من در اجراهاى اوليه داشتم، هيچ ارتباطى با «جزر و مد» نداشت. من در «پسراى ايرونى» و «صبح آمد» براى تين‏ايجرها اجرا مى‏كردم اما با «جزر و مد» ناگهان مقابل آدم‏هاى سن و سال‏دار نشستم، آن هم در قالب يك برنامه مناسبتى. فكر مى‏كنم اگر سنم بيشتر بود و بيشتر بررسى مى‏كردم، حاضر نمى‏شدم به «جزر و مد» بروم. «جزر و مد» به هر حال در زندگى حرفه‏اى من يك «شوك» بود چون با آن محور اجراهاى من عوض شد.
 «ماه عسل» را هم در امتداد «جزر و مد» اجرا مى‏كنى؟
 «ماه عسل» با «جزر و مد» تفاوت دارد. همه چيزش مال خودم است. من «ماه عسل» را مى‏فهمم چون مدت‏ها به آن فكر كرده‏ام اما وقتى به «جزر و مد» آمدم حتى فرصت فكر كردن هم نداشتم!
 از علاقه‏هايت به سينما گفتى كه ظاهراً در نهايت سرنوشت تو را رقم زده است اما در «ماه عسل» اين علاقه را اصلاً بروز ندادى.
 فكر نمى‏كنم اين‏جورى كه تو مى‏گويى باشد. در «ماه عسل» بارها و بارها از سينما حرف زديم...
 فكر مى‏كنم هر مجرى ديگرى هم لابه‏لاى حرف‏هايش، بالاخره از سينما حرفى بزند. منظورم توجه خاص به سينما بود. مثلاً زمانى كه «ماه عسل» پخش مى‏شد، فيلم «درباره الى» كه از نظر خيلى‏ها يك شاهكار براى سينماى ماست، روى پرده بود و به دليل التهاب سياسى، فروش ايده‏آل هم نداشت اما تو حتى يك بار هم به اسم اين فيلم اشاره نكردى.
 درست مى‏گويى. «درباره الى» متعلق به سينماى ملى ماست و فكر نمى‏كنم اگر به اسم آن در برنامه اشاره مى‏شد كسى اعتراض مى‏كرد. شايد اگر فقط و فقط مجرى «ماه عسل» بودم، يادم مى‏ماند تا از «درباره الى» هم چيزى بگويم اما گرفتارى‏هايم به عنوان تهيه‏كننده باعث شد گهگاه بعضى چيزها يادم برود...
 اما خيلى شب‏ها از خسرو شكيبايى گفتى!
 خسرو شكيبايى هنرمندى است كه در اوج دغدغه‏هايت هم نمى‏توانى او را فراموش كنى. من زمانى به عشق بازى خسرو شكيبايى در «خانه سبز» مى‏خواستم وكيل بشوم. در دانشگاه حقوق هم قبول شدم اما وقتى به دادگاه خانواده رفتم و دو تا دعواى آنچنانى ديدم، فهميدم كه وكالت كار من نيست و اگر در من علاقه‏اى به وجود آمده تا وكيل بشوم به خاطر توانايى خسرو شكيبايى بود. شكيبايى هنرمندى بود كه توانست با نقش‏هايش مسير زندگى من را عوض كند.
 چطور؟
 براى آن كه وكيل بشوم از هنرستان به دبيرستان رفتم!
 به خاطر علاقه‏ات به شكيبايى بود كه در بسيارى از شب‏ها صداى او را هم پخش كردى؟
 اصلاً براى آقاى شكيبايى «وله» ساختيم تا حضورش در «ماه عسل» رسمى‏تر باشد. اين «وله» در نيمى از شب‏ها پخش شد و خوشحالم كه در آخرين برنامه اين وله باز هم روى آنتن رفت.
 يك بار هم وقتى حرف از «هامون» زده شد، با مهمانت رفتار خشنى (!!) داشتى!
 آقاى دكترى مهمان برنامه بود و از علاقه‏هايش و اطلاعاتش به سينما حرف مى‏زد. براى اينكه بحث گرم شود از او پرسيدم: «هامون را ديده‏اى»؟ گفت: «نه»!! مگر مى‏شود علاقه‏مند و پيگير سينماى ايران باشى و «هامون» را نديده باشى؟
 با وجود تمام علاقه‏هايت به سينما، قبول دارى كه الان ديگر يك «مجرى» هستى؟
 اجراى زنده را خيلى دوست دارم اما مجرى‏گرى نه آرزوى من است، نه شغل من و نه از نظر روحى تامينم مى‏كند. دغدغه‏هاى من هميشه چيزهاى ديگرى بوده اما خوشحالم كه در اين سال‏ها بسيار تلاش كرده‏ام و نازپرورده نبوده‏ام. وقتى با پاترول «بى ديفرانسيل» سازمان، كل ايران را گشتيم تا دستمان براى ساخت يك برنامه باز باشد، احساس كردم پنج سال به خدمت سربازى رفته‏ام. نمى‏دانم مسير را اشتباه رفته‏ام يا نه و بسنده كردن به موقعيت فعلى، درست بوده يا خير. اما قبول دارم كه غرق در روزمرگى شدم. از يك جايى به بعد هم احساس خطر كردم...
 چه خطرى؟
 پيشنهاد بازى داشتم. چند كارگردان اسم و رسم‏دار پيشنهاد دادند در فيلم‏هايشان بازى كنم اما ريسك نكردم. به همين دليل مى‏گويم غرق در روزمرگى شدم.
 پس بايد قبول كنيم پرونده سينما برايت بسته شده؟!
 نه، بسته نشده، مطمئن هستم روزى يك فيلم سينمايى را كارگردانى مى‏كنم. يكى ديگر از پيشنهادهايى كه رد كردم، پيشنهاد سردبيرى چند نشريه بود. به يكى از مديران مسئول كه اين پيشنهاد را داده بود، گفتم: «من 400 كتاب مى‏شناسم كه هنوز فرصت مطالعه آنها را پيدا نكرده‏ام و 200 فيلم «نديده» هم دارم. هر وقت آن كتاب‏ها را خواندم و اين فيلم‏ها را ديدم، آن وقت براى سردبير شدن در خدمت شما هستم»!
 يعنى باز هم حاضر نشدى «ريسك» كنى و ترجيح دادى در روزمرگى‏هايت غرق بمانى!
 البته اين تنها دليلش نيست. دليل اصلى‏تر، اين است كه دوست دارم در هر رشته‏اى فعاليت مى‏كنم جزو «تك‏رقمى‏ها» باشم. احساس كردم اگر سردبيرى نشريه‏اى را به من بدهند، نمى‏توانم جزو تك‏رقمى‏ها باشم.
 پس اگر روزى كارگردان هم بشوى، جزو ده يا بهتر است بگويم 9 نفر اول خواهى بود.
 بهتر است هر وقت به اين ماجرا نزديك شديم، در موردش حرف بزنيم.
 اگر قرار باشد با پتانسيل فعلى سينماى ايران فيلمى را كارگردانى كنى، فيلمبردارش چه كسى خواهد بود؟
 عليرضا زرين‏دست.
 تدوينگر و سازنده موسيقى متن فيلم ايده‏آلت چه كسانى هستند؟
 حسين زندباف و مجيد انتظامى.
 حالا كه اينقدر خوب و سريع انتخاب مى‏كنى، فارغ از اينكه قصه فيلمت چه خواهد بود، سه بازيگر مرد و زن را هم برايش انتخاب كن!
 اگر بخواهم يك فيلم «رويايى» بسازم، حتماً حامد بهداد را مى‏آورم البته از او براى فيلم بازى مى‏گيرم، نه اينكه اجازه بدهم او براى خودش بازى كند. از هديه تهرانى حتى براى يك سكانس هم كه شده استفاده خواهم كرد. رضا كيانيان، حميد فرخ‏نژاد، گوهر خيرانديش و فاطمه معتمدآريا هم گزينه‏هاى ديگرم هستند. در يك جايى از فيلم، حتى اگر بى‏دليل هم باشد، فلاش‏بكى از خسرو شكيبايى قرار مى‏دهم. البته همه اين حرف‏ها «رويايى» هستند.
 تا چه اندازه مى‏شود گفت: احسان عليخانى كه سال‏هاى سال طرفدار سينما بوده، در برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» نسبت به مسائل مختلف از زاويه‏اى سينمايى نگاه كرده است؟ به عبارت ديگر سينما چقدر به تو درخصوص مسائل اجتماعى «نگاه» داده است؟
 در سينما، دغدغه‏ها بيشتر جلوه مى‏كنند و كارگردانى كه متعهد است، سعى مى‏كند تأثيرگذار باشد. در سينما، هر كارگردانى شايد حركتش را با سوپراستارها آغاز كند اما اگر كارش را خوب انجام بدهد، بعد از چند فيلم «خودش» براى مخاطب مهم مى‏شود، نه سوپراستارها و حتى قصه فيلمش. حالا كه دستم از سينما كوتاه است، سعى كرده‏ام به عنوان مجرى طورى حركت كنم كه حضور سوپراستارها، عامل جذابيت برنامه‏هايم نباشند...
 در ميان مهمان‏هاى امسال «ماه عسل» كسى را سراغ دارى كه قصه زندگى‏اش ارزش تبديل شدن به يك فيلم سينمايى را داشته باشد؟
 بله، اصلاً از ابتدا به دنبال همين قصه‏پردازى بودم. من در طرح رسمى اين برنامه كه به مديران ارائه دادم، اين جمله را نوشتم: «هر مهمان، يك رمان است كه توسط مجرى روايت مى‏شود».
 اين طرح، تا چه اندازه‏اى عملى شد؟
 فكر مى‏كنم حُسن برنامه‏هايى مثل «ماه عسل» اين باشد كه قابليت قصه‏پردازى دارند، آن هم قصه‏هايى كه هر كدام از ما مى‏توانيم از زاويه خاص خودمان به آن بپردازيم و در موردش قضاوت كنيم.
 «ماه عسل 88» در طول ايام ماه رمضان مجموعاً چند دقيقه روى آنتن شبكه سه بود؟
 فكر مى‏كنم حدود 1200 دقيقه.
 چند دقيقه پيش گفتى به اجراى برنامه‏هاى «زنده» علاقه دارى، فكر مى‏كنم علت اصلى اين علاقه اين باشد كه بدون فيلتر حرف‏هايت را بزنى.
 دقيقاً همين‏طور است. بايد اين واقعيت را بپذيريم كه در دنياى امروز تلويزيون، برنامه تلويزيونى «مرده» است.
 اگر «ماه عسل» برنامه زنده نبود، فكر مى‏كنى از اين 1200 دقيقه، چه حجمى حذف مى‏شد؟
 فكر مى‏كنم حدود 200 دقيقه‏اش حذف مى‏شد تا هزار دقيقه روى آنتن برود و به قول معروف عددش «رُند» باشد.
 فكر مى‏كنم يكى از دلايل علاقه‏ات به «ماه عسل» همين 200 دقيقه باشد!
 همه دليلش همين 200 دقيقه است. چون آن هزار دقيقه هميشه هست!
 دو، سه تا انتقاد از «ماه عسل» دارم كه اگر موافق باشى، به سراغ آنها برويم.
 بسم‏الله.
 «لحن حرف‏هايت در «ماه عسل» گاهى اوقات به شدت تكرارى مى‏شد و من را به عنوان مخاطب اذيت مى‏كرد. در بعضى برنامه‏ها، هيچ فراز و نشيبى وجود نداشت...
 شايد حرفم از نظر حرفه‏اى درست نباشد اما قبل از هر چيزى بايد بگويم كه من دنبال لحن يا جنس خاصى نيستم، سعى مى‏كنم كاملاً خودم باشم. اگر همين الان قرار باشد روى آنتن برويم، فقط دكمه بالاى پيراهنم را مى‏بندم و تو هيچ تغيير ديگرى را در من نخواهى ديد. براى خودم فرضيه‏اى دارم كه شايد نادرست هم باشد...
 چه فرضيه‏اى؟
 اينكه اگر صدايت، جنس و لحن خاصى داشته باشد، آن وقت مخاطب خاص خواهى داشت و من اصلاً دوست ندارم مخاطبان برنامه‏هايم خاص باشند اما در مجموع روى ايرادى كه گرفتى فكر مى‏كنم. شايد تعدادى از برنامه‏ها را دوباره ببينم تا منظورت را بيشتر بفهمم.
 در بعضى برنامه‏ها هم احساس مى‏كردم از ترس اينكه مبادا لابه‏لاى حرف‏هاى مهمان‏ها جمله‏اى مطرح شود كه به صلاح برنامه نباشد، وسط جمله‏هايشان مى‏پريدى.
 من دنبال توجيه چيزى نيستم اما بالاخره يك مسأله را بايد بگويم كه شايد دليل عنوان كردنش هجمه‏هاى بعضى از مطبوعات باشد. به بعضى از مطبوعاتى‏ها هم گفته‏ام كه انگار شما نمى‏دانيد من كجا هستم و بايد چه كارى انجام بدهم! بعضى از نقدها واقعاً بى‏رحمانه بود. انگار اين دوستان عزيز، حتى يك دقيقه هم فكر نمى‏كردند من كجا هستم. يك وقتى هست كه من در شبكه خصوصى حضور دارم و دستم «باز» است. آن وقت مى‏توانم حق بدهم كه نقدها جدى‏تر شود. شرايطى كه الان وجود دارد، اصلاً آن جورى نيست كه بتوانى با فراغ بال برنامه‏اى مثل «ماه عسل» را نقد كنى. مى‏دانى چرا؟ چون من براى اجراى اين برنامه فراغت بال ندارم. شرايط من را هم بايد درك مى‏كردند. اينكه يك ماه آن هم در ايام ماه رمضان هر شب روى آنتن زنده باشى و در ساعات قبل از افطار، برنامه‏اى داشته باشى كه هم بچه‏هاى پيش‏دبستانى مخاطب آن باشند و هم مراجع تقليد، حركت روى لبه تيغ است.
 خودت فكر مى‏كنى توانسته‏اى در اين وضعيت موفق باشى؟
 موفقيت به هر حال نسبى است. من سعى كردم اصول خاصى را در «ماه عسل» داشته باشم.
 مثلاً؟
 مثلاً اينكه برنامه تصنعى نشود. با هيچ مهمانى «گاوبندى» نكردم. حتى سعى كردم قبل از شروع هيچ برنامه‏اى با مهمان‏ها سلام و عليك هم نكنم و سلام عليك ما هم روى آنتن اتفاق بيفتد.
 اگر مهمان‏ها را نمى‏شناختى، پس چطورى آنها را دعوت مى‏كرديد؟
 ما ده روز قبل از شروع برنامه، يك ليست هفتاد نفره را آماده كرده بوديم. چون «سرفصل» قصه هر كدامشان را مى‏دانستيم و احساس مى‏كرديم قصه‏هايشان ارزش روايت كردن دارد. از اين ليست، حدود 15 نفر خودشان با حضور در برنامه مخالف بودند و ده، دوازده نفر را هم مديران براى حضور در برنامه نامناسب مى‏دانستند. مثلاً من دوست داشتم با حميد ماهى‏صفت و همسر نادر ابراهيمى گفتگو كنم اما نشد! يكسرى از افراد را هم به ما پيشنهاد دادند ولى ما قبول نكرديم. من هنوز حواسم به جمله‏اى است كه گفتى بابت حرف زدن مهمان ترس داشته‏ام و وسط حرف آنها مى‏پريدم.
 چرا؟
 چون يك مسأله مهم از اين بحث باقى مانده است. ببين، هر قسمت از برنامه «ماه عسل» به طور ميانگين حدود سى و هفت، هشت دقيقه زمان داشت. تازه در اين زمان كوتاه، ما «وله» هم پخش مى‏كرديم. پس در حقيقت براى روايت قصه‏هاى مهمان‏ها فرصت خيلى كوتاهى داشتيم. خيلى از مواقع احساس مى‏كردم كه ريتم حرف‏هاى مهمان مناسب نيست و نمى‏تواند تمام قصه‏اش را بگويد به همين دليل زمان را تنظيم مى‏كردم تا حرفش را با سرعت بيشتر مطرح كند.
 يعنى در حقيقت هدفت سانسور نبوده، بلكه مى‏خواستى برنامه را كارگردانى كنى تا به قول سينمايى‏ها پلان و سكانس اضافى نداشته باشد!
 بهترين تعريف را كردى! مهمان‏ها مثل بازيگران يك فيلم سينمايى هستند و بازى‏شان نبايد حركت و ديالوگ اضافه داشته باشد. ريتم اين برنامه را من بايد تنظيم ميكردم. من حاضرم فراخوان بدهم كه هركسى مى‏تواند اين ريتم را بهتر ايجاد كند، وارد كارزار بشود! من براى آن كه قصه روايت بشود، حتى از اينكه نقش آدم‏هاى بدمن و مغرور را بازى كنم ترسى نداشتم. اگر حركتى كردم كه در طول برنامه «درشت» جلوه كرد، دليلش كمك به برنامه بود اما متأسفانه امسال در بعضى رسانه‏ها اين بحث راه افتاد كه عليخانى در برنامه‏اش دنبال توهين و تحقير مهمان‏هاست.
 اين بحث‏ها برايت مهم است؟
 اگر بگويم بى‏اهميت است كه دروغ گفته‏ام! اما چيزى كه برايم خيلى مهم است اين است كه هيچ‏كدام از مهمان‏هاى برنامه «منفور» نشدند. برآيند حرف‏هايى كه در برنامه رد و بدل شد، به سود مهمان‏ها تمام شد. براى من همين كه تمام مهمان‏ها «محبوب» از برنامه خارج شوند، كافى است. اينكه فردى بعد از يك برنامه تماس بگيرد و به من فحش بدهد اما براى مهمان همان برنامه يك آپارتمان بخرد برايم لذت‏بخش است. احساس مى‏كردم اگر در بعضى دقايق من «بد» نباشم، دل مخاطب تكان نمى‏خورد.
 با مهمان‏ها، بعد از برنامه هم درگيرى داشتى؟
 به هيچ‏عنوان مشكلى پيش نيامد. حتى اگر يكى از مهمان‏ها هم بگويد از احسان عليخانى ناراحت است، من اجرا را براى هميشه كنار مى‏گذارم.
 در روزهايى كه مردم رابطه خوبى با برنامه‏هاى تلويزيون نداشتند، احساس مى‏كنم «ماه عسل» بيشتر از آنچه پيش‏بينى مى‏شد، مورد استقبال قرار گرفت. نظر خودت چيست؟
 من هم از استقبال راضى‏ام. انتقاد كردن هم نشانه استقبال است! امسال يكسرى از آدم‏ها «ماه عسل» را دوست داشتند و يكسرى از آن خوششان نيامد اما به هر حال تقريباً همه آن را نگاه كردند. يادمان نرود كه مردم خيلى از برنامه‏ها را اصلاً نگاه هم نمى‏كنند! وقتى تعداد «كمى»، اجراى من را دوست داشته‏اند، احسان عليخانى برده و وقتى تعداد «زيادى» كه از من خوششان نمى‏آمده، «ماه عسل» را ديده‏اند، در حقيقت برنامه برده است. براى من، خودم و «ماه عسل» به يك اندازه ارزش داريم. به نظر من «تاك‏شو» موقعى موفق مى‏شود كه مجرى و مهمان، روبروى هم قرار بگيرند. مردم دوست ندارند شاهد گفتگوهاى تلويزيونى باشند. آنها دوست دارند «قاضى» تاك‏شوها باشند. اگر عادل فردوسى‏پور در كار اجرا موفق است، به اين دليل است كه فرصتى را ايجاد مى‏كند تا مخاطبش به قضاوت دست بزند.
 پس از نظر تو مجرى نبايد قضاوت كند؟
 به نظر من، مجرى بايد «شاهد» مردم باشد، نه قاضى. البته من با اين فرضيه كه مجرى بايد «بى‏موضع» باشد، صددرصد مخالفم. احساس مى‏كنم وقتى اجازه ندهى مجرى حرف‏هاى دل خودش را روى آنتن مطرح كند، به او توهين كرده‏اى.
 كاملاً موافقم! من اصلاً نمى‏توانم بفهمم كه مجرى در برنامه‏اى مثل «چوب خشك» بنشيند و حرف دلش را نزند و وقتى مهمان برنامه‏اش ديدگاه‏هاى خودش را مى‏گويد، مثل بچه مؤدب‏ها فقط سرش را به نشانه تأييد تكان بدهد! من فكر مى‏كنم تنها افرادى كه بايد در تلويزيون كاملاً «بچه مؤدب» باشند و انصاف كامل به خرج بدهند و لحن صدايشان هم بوى قضاوت ندهد، گوينده‏هاى اخبار هستند اما گهگاه مجرى‏ها كاملاً «بى‏موضع» هستند و مقابل حرف «زور» مهمان‏ها خودشان را به گيجى مى‏زنند اما گوينده‏هاى اخبار، موضع‏گيرى مى‏كنند!
 من باز هم تأكيد مى‏كنم كه خودم لياقت نمايندگى مردم را ندارم اما «شاهد» مردم هستم. غم و درد و عذاب مردم را مى‏بينم. مى‏توانم يك گفتگوى تلويزيونى را به دادگاهى تشبيه كنم كه مخاطب قاضى آن است و مجرى شاهد دادگاه. من سعى مى‏كنم از شاهدهايى نباشم كه جرأت شهادت دادن را ندارند و ترجيح مى‏دهند در خانه بمانند! من مقابل قاضى احساس مسئوليت مى‏كنم...
 يكى از پرونده‏هايى كه در چند سال اخير دل خيلى‏ها را به درد آورد پرونده قصاص بهنود شجاعى بود. فكر مى‏كنم اگر زمان قصاص بهنود زودتر بود، شايد مى‏شد در «ماه عسل» براى او كار مثبتى انجام داد.
 من به شدت اين پرونده را دنبال مى‏كردم. تنها زمينه‏اى كه در «ماه عسل» برايش رسماً التماس كردم پرونده‏هاى قصاص بود و با همه وجودم از اولياى دم خواستم گذشت كنند. متأسفانه تلاش‏هاى هزاران نفر براى جلب رضايت اولياى دم و قصاص نشدن بهنود به نتيجه نرسيد و خستگى به دل همه آنها ماند. خصوصاً از آن جهت كه دقايقى قبل از قصاص اين اميدوارى به وجود آمده بود كه او را ببخشند اما چنين اتفاقى نيفتاد. من الان براى خيلى جوان‏هاى ديگر هم كه در آستانه قصاص هستند، از جمله براى على مهين‏ترابى نگرانم. من در زندان‏ها و كانون‏ها با اين جور بچه‏ها دمخور شده‏ام و پاى حرف‏هايشان نشسته‏ام. اين بچه‏ها انگار هر روز مى‏ميرند و بزرگترين كابوس زندگى‏شان رسيدن به هجده‏سالگى است. شايد براى من و تو، هجده‏ سالگى خيلى شيرين باشد اما براى آنها هجده سالگى بوى مرگ مى‏دهد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:50 توسط زهرا و سعید| |


فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:52 توسط زهرا و سعید| |


وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند



از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند



از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی



تکرار من در من مگر از من چه می ماند



غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی



غیر از غباری در لباس تن چه می ماند



از روزهای دیر بی فردا که می اید



از لحظه های رفته روشن چه می ماند



از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا



بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند


بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را



غیر از غبار ادم و اهن چه می ماند

 

بی تو تنها راه من، مرگ است

گرچه آن هم آرامشی دروغین برای من دارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:50 توسط زهرا و سعید| |


منم و غصه و درد بی کسی 

منم و یه عالمه دلواپسی  

حالا من موندم و دیوونگی هام  

حالا من موندم و هر دم نفسی   

من دیگه امید به موندن ندارم 

دیگه حالی واسه خوندن ندارم 

دیگه هیچ حال واسه عاشقی و  

دو دل و به هم رسوندن ندارم 

من دیگه خستم از این خستگیا  

دل زدم از همه دل بستگیا 

عاشقی قسمت قلب من نبود 

دیگه بسته غم دیگه بسته بیا 

تویی که قلب من و جون منی 

تویی که توی رگ و خون منی 

تویی که دوست دارم خوب میدونی 

تویی که گفتی باهام نمی مونی 

با تو ام با تو که گفتی عاشقی 

فکر میکردم واسه عشقم لایقی 

تو نبودی لایق محبتم 

تو نبودی ببینی تو غربتم 

تو نبودی ٬وقتی که خواستمت 

برو و دیگه نیا تو خلوتم  

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:44 توسط زهرا و سعید| |


خدا رو می خوام......

 

Iran Eshgh Group !


 

 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

 

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

 

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

 

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

 

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم
 
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:7 توسط زهرا و سعید| |


 

ماه عسلیها ، هم قبیله ایها

بنام اونکه عاشقته و سلام به تویی که عشق اونی

مجله اتفاق نو در شماره جدیدش با آقا احسان مصاحبه کرده ... حتماً در اولین فرصت سعید  رو وب میزاره  اما گفتم شاید بخواهید زودتر با خبر بشید بهتون گفتم

                                                                            اولین نیستیم اما بهترینیم

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:44 توسط زهرا و سعید| |


                                                    

 

                                               احسان تولدت مبارکبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:56 توسط زهرا و سعید| |


عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی  

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی                          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط زهرا و سعید| |


پانزدهم ابانماه تولد احسان عزیزمون مبارککککبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir     بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irکککککککککککککککککک

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:53 توسط زهرا و سعید| |


تولدت مبارک،خوش اومدی ستاره

 اگرچه ازراه دورهیچ فایده ای نداره

شمعهاروروشن کن وبه جام دوتاروفوت کن

نمیشه پیشت باشم فقط برام سکوت کن

 تواین روزطلایی نگوکمی غم داری

 بدون که دیوونه ای به نام سارا جون داری

تولدت مبارک

روزتولدتوستاره هادمیدند

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند

 روز تولد تو بخت من ازراه رسید

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسید

تکرارحرفهای منی مثل سرودزندگی

عشقت شده برای من بودونبودزندگی

باهفتا آسمون پرازگل یاس ومیخک

باصدتادریاپرازعشق واشتیاق وپولک

یه قلب عاشق بایه احساس بی قراروکوچک

فقط میخوادبهت بگه تولدت مبارک

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست

با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس برای

من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:44 توسط زهرا و سعید| |


جزیره

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:34 توسط زهرا و سعید| |


 

 نویسنده : نیلوفر

یک داستان زیبا و منحصر به فرد

بهترین و جدید ترین ها در www.bahar20.sub.ir

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:30 توسط زهرا و سعید| |


 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:29 توسط زهرا و سعید| |


 

۱. قراره به زودی زود مستندی  با حضور بر و بچه های ماه عسل ۸۸ ( به تهیه کنندگی آقای پیام

ابراهیم پور )  به نام بزرگ مثل برزک روی آنتن شبکه 3 بره ... ( حتماً ببینید )

 

۲. در اولین فرصت به مدت یک هفته هر شب  و سپس یک شب در هفته شاهد برنامه به رسم عاشقی

از شبکه 3 باشیم ... ( منتظر باشید )

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:0 توسط زهرا و سعید| |


 
 
«مسعود رسام» كارگردان مجموعه‌هايي نظير «خانه سبز»، «تولدي ديگر»، «هاچين و واچين» و « قطار ابدي» بر اثر سرطان خون درگذشت.

به گزارش فارس، «مسعود رسام»‌ كارگردان نامدار تلويزيون ايران پس از سال‌ها تحمل بيماري سرطان خون حدود يك ساعت پيش در بيمارستان لاله تهران درگذشت.

بنابراين گزارش، آخرين فعاليت زنده ياد رسام، كارگرداني مجموعه تلويزيوني «غيرمحرمانه» بود كه سال گذشته از شبكه تهران به روي آنتن مي‌رفت.

مسعود رسام متولد 1336 تهران، فارغ التحصيل كارگرداني از مدرسه عالي تلويزيون و سينما (دانشكده صدا و سيما)بود. وي فعاليت هنري را سال 1358 در تلويزيون با تهيه كنندگي و كارگرداني فيلم‌هاي كوتاه، تئاتر و سريال آغاز كرد.

برنامه چاق و لاغر، دنياي شيرين دريا، دنياي شيرين، هاچين و واچين، محله بهداشت و … از جمله فعاليت‌هاي اين كارگردان و تهيه كننده در عرصه كودك و نوجوان است.

زنده ياد رسام كارگرداني، تهيه‌كنندگي و نويسندگي فيلم‌ها و سريال‌هايي نظير غيرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد کوچک، سريال مرواريد سرخ، دريايي‌ها، سيندرلا، تولدي ديگر، دنياي شيرين دريا، نوعي ديگر، سرزمين، قطار ابدي، دلبندم، سيب خنده، همسران، علي و غول جنگل، چاق و لاغر، دو مرغابي در مه، ماموريت، منبع موثق، در خانه، هاچين و واچين،‌ از نو بسازيم، محله بهداشت، محله برو بيا، برده رقصان، کيف، شازده کوچولو و… را در پرونده كاري خود دارد.

همچنين مهران رسام در گفتگويي گفت: احتمالا پيكر زنده ياد مسعود رسام روز سه شنبه 12 آبان ماه ساعت 9 صبح از روبه‌روي خانه سينما به سمت قطعه هنرمندان تشييع خواهد شد.

                                                                           روحش شاد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:44 توسط زهرا و سعید| |


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:10 توسط زهرا و سعید| |


 


 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:3 توسط زهرا و سعید| |




بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد ...
و باز هم...

 

امیدوارم هم قبیله ایها هیچ وقت نماز صبحشون قضا نشه ....

همه ماهتون عسل ماه عسلیها

التماس دعا

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:57 توسط زهرا و سعید| |


اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم

 

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر


بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي


بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را


بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين


بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز


بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما


چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند


بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ


به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح


بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:47 توسط زهرا و سعید| |


از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند :

1. ثروت، بدون زحمت

2.لذت، بدون وجدان

3. دانش، بدون شخصیت

4. تجارت، بدون اخلاق

5. علم، بدون انسانیت

6. عبادت، بدون ایثار

7. سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:34 توسط زهرا و سعید| |


گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:3 توسط زهرا و سعید| |


وقتی که عقربه های ساعت از12میگذرد٬وقتی زمین آرام میشوداز تمام تلاشها٬وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پامیگذارد٬وقتی که باستاره هاو خلوت شب تنها میشوی٬آن وقت احساس میکنی نسیم خنک شب برات پیام آورده...پیامی که پراست از عطریاس و نرگس٬ پر است ازقطره های ناب گلاب وپر است ازلحظه های شیرین پرواز.

شب است وسکوتی دل انگیزوپر ازراز.رازهایی آبی٬سبزو سپید.شب است و خلوت من با خدا...نمیدونم چجوری ازاین خلوت بنویسم؟!تامینویسم:(من باخدا...)اشکها سرازیر میشود.

آیاواقعامن باخدا بیگانه نیستم؟خدایا کاش آنقدربزرگ بودم که میتوانستم دستهای توراکه برای دوستی درازشده بگیرم٬لمس کنم وببویم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود...کاش میتوانستم سرم رادر آغوش توکه مهربانتر وگرمترازآغوش مادراست بگذارم وزارزار گریه کنم٬ برای خودم٬برای تمام کارهای بدی که کردم٬برای تمام گلهایی که چیدم٬برای تمام شبهایی که باستاره های آسمانت قهربودم٬برای تمام یاکریم هایی که ازروی دیوار پراندم٬ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است...که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟...که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟...خدایا مرا ببخشای به خاطرهمه روزهایی که پرواز نکردم ومثل کبوترهای تودرآسمان آبی اوج نگرفتم٬غرق نشدم وگم نشدم.

خدایا وقتی فکرمیکنم که تو چقدردوستم داری دلم یکجوری میشود...یکجورخیلی خوب. خودت که بهترمیدانی...می خواهم باآبی آسمان آشتی کنم٬می خواهم باعشق دوست باشم٬می خواهم دستهای ایمان راببوسم٬می خواهم آب رالمس کنم٬می خواهم آبی شوم.خدایا دستم را بگیر! اگر تو نگیریشان من میفتم٬میشکنم ومیمیرم.خدایا!دوستت دارم آنقدرکه...اصلا چرابگویم؟!

خودت بهترمیدانی پس شب بخیر خدای مهربان من...بگذار بازهم بگویم:دوستت دارم٬ دوستت دارم٬دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:42 توسط زهرا و سعید| |


آنهایی که اسمش را می‌برند یا شدیدا ً طرفدار سبک اجرایش هستند و دوستش دارند یا مخالف صد در صدش هستند. البته احسان علیخانی خودش بهتر از هر کسی می‌داند که چرا...
 
کاری را که دوست داشته باشم می‌کنم
اجرایش در ماه عسل باز هم صدای منتقدانش را درآورد. این روزها اسم احسان علیخانی به خاطر اجرای برنامه «ماه عسل» دوباره سر زبان‌ها‌ افتاده. آنهایی که اسمش را می‌برند یا شدیدا ً طرفدار سبک اجرایش هستند و دوستش دارند یا مخالف صد در صدش هستند. البته احسان علیخانی خودش بهتر از هر کسی می‌داند که چرا بعضی‌ها‌ مخالفش هستند و ایرادش را می‌گیرند؛ با این  همه از موضع خودش پایین نمی‌آید. در گپ تلفنی ما که ماجرا این بود.

خیلی‌ها‌ به سبک اجرای شما ایراد می‌گیرند. همه این ایراد هم حول و حوش لحن صحبت و نحوه برخورد شما با مهمان‌ها‌یتان است؟
 من اصلا ً متوجه این نحوه نقد از لحنم نمی‌شوم. چند شب پیش یک نظرسنجی به دستم رسید که بیننده‌ها‌ تماس گرفته بودند و نسبت به همین نکته‌ها‌یی که شما گفتید، انتقاد کرده بودند. من تلفن را برداشتم و نه به اسم احسان علیخانی، به اسم کسی که می‌خواهد نظر سنجی کند، به این بیننده‌ها‌ زنگ زدم و دلیل انتقادشان را پرسیدم اما دلایل‌شان هم اصلا ًقانع کنننده نبود. خیلی از دوستان برنامه را ناقص دیده بودند یا جمله‌ها‌ی من را اشتباه شنیده بودند و  دلایلی می‌آوردند که من، هم خنده‌ام می‌گرفت و هم از شنیدن آنها حرص می‌خوردم.

یعنی کسی حق ندارد به شما انتقاد کند؟
ببینید یک نفر از برنامه خوشش نمی‌آید و آن را نگاه نمی‌کند اما یک نفر که برنامه من را می‌بیند و می‌خواهد آن را نقد کند باید برنامه ام را کامل و با دقت دیده باشد. حتی بعضی از دوستان مطبوعاتی فقط پنج دقیقه از برنامه من را می‌بینند و با همان پنج دقیقه می‌گویند برنامه مزخرف است و ...

پس از نظر شما کسی حق انتقاد دارد که همه قسمت‌ها‌ی برنامه شما را دیده باشد؟
 آن وقت نقدش را قبول می‌کنید؟
حرف‌ها‌یش را می‌شنوم اما در نهایت کاری را می‌کنم که خودم دوست دارم. به هر حال نمی‌شود شما برنامه ای بسازی و همه از آن راضی باشند.

جالب است، باز هم کاری را می‌کنید که خودتان دوست دارید!
به هر حال خیلی‌ها‌ معتقدند شما با لحن خوبی با مهمانتان حرف نمی‌زنید.
ببینید من عادت ندارم قبل از برنامه مهمان آن قسمت را ببینم و با او صحبت کنم. دوست دارم همه چیز مستند و زنده اتفاق بیفتد و البته این کار ریسک زیادی دارد. به همین خاطر در لحظه خودم را با مهمانم هماهنگ می‌کنم؛ مثلا ً لحنی که با خانم زهرا حسینی داشتم با لحنی که با مرتضی مهراز داشتم کاملا ً متفاوت بود. حتی گاهی اوقات که مهمانم خوب حرف می‌زند من سکوت می‌کنم، توی مهمانم ذوب می‌شوم. حالا وقتی یک مهمان جلوی دوربین ترسیده یا نمی‌تواند حرف‌ها‌یش درست بیان کند و برنامه دارد افت می‌کند باید از یک وضعیت اجرای شیک و مرتب بگذرم و با یک شوخی، تلنگر یا حرکتی مثل یک سیلی برنامه را نگه دارم . من برای این نگه داشتن برنامه، خودم را هزینه می‌کنم.

خب وظیفه مجری برنامه ای در سبک ماه عسل همین است، همین که مایه بگذارد و ریتم برنامه را نگه دارد؟
بله، اما وقتی می‌گویم خودم را هزینه می‌کنم منظورم این است که من به عنوان مجری ترجیح می‌دهم که برنامه ای داشته باشم که یک گفت و گوی دو طرفه بین من مجری و مهمان باشد؛ یعنی 50 – 50. اما وقتی برای مهمان برنامه حرف زدن سخت است این رابطه 40 – 60 می‌شود یا  30 – 70. البته این مایه مباهات من نیست. من بازیگر نیستم تا بتوانم هر لحظه پز جدیدی بگیرم. اما این هزینه را می‌کنم تا برنامه حفظ شود؛ این یعنی هزینه کردن خودم.

یعنی منظورتان این است که وقتی تند حرف می‌زنید، طوری که بیننده احساس می‌کند به مهمان‌تان توهین شده، می‌خواهید ریتم برنامه را نگه دارید؟
 برای جواب دادن به این سوال، یک سوال از شما می‌پرسم. شما چرا روی جلد مجله‌تان عکس آگهی ترحیم علی دایی را کار کردید؛ یعنی قصد داشتید به علی دایی توهین کنید؟

نه مسلما ً آن طرح جلد فقط یک کار ژورنالیستی بود.
خب پس شک نکنید من هم بازی رسانه‌ای را بلدم. من وقتی می‌بینم مهمانم معذب است، نمی‌تواند حرف بزند، حرفش در دهانش نمی‌چرخد و ... از خودم این مایه را می‌گذارم، حتی غضب را از سمت بیننده می‌پذیرم که به مهمانم تکانی بدهم تا حرفی را بزند که در ذهنش هست یا قصه ای را بگوید که من می‌دانم وجود دارد اما برای او حرف زدن در مورد آن قصه سخت است. البته بازی نمی‌کنم، شاید این تلخی یک جاهایی در شخصیت من باشد. با این وجود من از طعنه و تلنگر و ... استفاده می‌کنم تا موتور مهمانم روشن شود و بتوانم توجه‌ها‌ را به سوی او جلب کنم. ببینید زمان برنامه ما زمان خطرناکی است. اگر برنامه از ریتم بیفتد، اگر گفت و گوی من  با مهمانم یک گفت و گوی روتین پر از کلمه‌ها‌یی مثل «خواهش می‌کنم»، «بله بفرمایید» و تعارف باشد بیننده توجهش را از دست می‌دهد. دیگر به برنامه و مهمان من توجه نمی‌کند. پس من باید جمله ای یا لحنی داشته باشم تا بیننده به سمت برنامه برگردد.

 مثلا ً چه دلیلی دارد وقتی مهمان تان درباره توکل حرف می‌زند بین حرفش بپرید و بگویید: «کلیشه‌ای حرف نزن»؟
من به مهمانم توهین نمی‌کنم. شاید بعضی از مهمان‌ها‌ یک لحظه از یک حرف من برنجند اما وقتی از برنامه بیرون می‌روند و می‌بینند چقدر محبوب شده‌اند رنجش‌شان از بین می‌رود. من حتی یک مورد از مهمان‌ها‌یم را هم سراغ ندارم که از من رنجیده باشد... . خیلی خوب یادم نیست کجا گفتم «حرف کلیشه‌ای نزن» اگر درست یادم بیاید من یک سوال مهم پرسیدم، توقع داشتم جوابم را با جزئیات بگیرم، در صورتی که مهمانم داشت با این جمله که «به خدا توکل کردم ...» به من جواب کلی می‌داد. من خودم را به جای بیننده گذاشتم؛ بیننده ای که مثل من از این جواب قانع نمی‌شود. پس سعی کردم حرفی بزنم که جواب جزئی بگیرم. البته شاید لحنم  درست نباشد. سعی من در کل برنامه این است که به جای مخاطب سوال کنم، به جای مخاطب تعجب کنم، به جای مخاطب قانع نشوم، به جای مخاطب گریه کنم. بخندم. البته خودم را نماینده مردم نمی‌دانم اما سعی می‌کنم شاهد باشم؛ شاهدی که بین مردم زندگی می‌کند. اگر همه چیز را تأیید کنم که به درد نمی‌خورم.

 اما این دلیل قانع کننده ای نیست برای این که به مهمان تان توهین کنید. ممکن است شما هدف‌تان ریتم برنامه و جلب توجه بیننده باشد اما از نگاه مخاطب ماجرا توهین آمیز می‌شود.
من حاضرم این اعتراض را بخرم اما آن مهمان دیده شود؛ البته به شرطی که مهمانم هم رنجیده خاطر و ناراضی از من از استودیو بیرون نرود. 
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:59 توسط زهرا و سعید| |